حميد احمدى

79

تاريخ امامان شيعه ( فارسي )

پاسخ داده است : مرا واگذاريد و ديگرى را به دست آريد كه ما پيشاپيشِ كارى مىرويم كه آن را رويه‌هاست و گونه‌گون رنگ‌هاست . دل‌ها برابر آن برجاى نمىماند و خردها بر پاى نمىماند . كران‌تاكران را فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده . . . . « 1 » برداشت امام عليه السلام اين بود كه در ميان تغييرات و تحولات بسيارى كه در جامعه روى داده و فتنه‌هايى كه در پيش است ، نمىتوان جامعه را به سلامت رهبرى و بر آن حكومت كرد ، اما پس از آنكه احساس كرد مردم رهايش نمىكنند ، با اتمام حجت و تشريح سياست خود و مشكلات پيش‌رو ، بدان رضايت داد . درباره بيعت مردم در آن روز ، بايد به چند نكته توجه داشت : 1 . در ميان بيعت‌كنندگان همگرايى واحدى در خصوص آن وجود نداشت : برخى از خاستگاه انديشه شيعى ، به حضرت به‌عنوان « امام معصوم » مىنگريستند و اطاعت و حاكميت او را امرى الزامى مىدانستند ، اما كم نبودند كسانى كه به همان روش گذشته كه عمر تعيين كرده بود ، با حضرت بيعت كردند . اصرار امام عليه السلام در بيعت بر پايه همان سنت گذشته نيز سند و حجت خوبى بود كه بعدها بتواند از آن در مقابل مخالفان سرسختى از بنىاميه ، هواداران عثمان و قدرت‌طلبان سود جويد ؛ چنان‌كه امام عليه السلام بارها به همين بيعت عمومى استناد جست . 2 . امام عليه السلام از آغاز مصمم بود و تا آخر نيز متعهد ماند كه به اجبار از كسى بيعت نگيرد ؛ آن‌چنان كه در دوره خليفه اول صورت پذيرفت و بعدها نيز عمومى گشت . « 2 » مثلًا افرادى چون سعد بن ابىوقاص و عبدالله بن عمر از بيعت با امام اجتناب كردند ، ولى امام هيچ‌گاه با آنان از در اجبار وارد نشد . عدى بن حاتم در نزد معاويه مىگويد : على عليه السلام كسى را بر بيعت مجبور نكرد . « 3 » البته بايد دانست كه بيعت نكردن غير از شورش و طغيان است . از پديده‌هاى درخور توجه در جريان بيعت امام عليه السلام ، بيعت نكردن عده‌اى همانند عبدالله بن عمر ، قاعدين و معاويه با ايشان بود ؛ آن‌هم بدين بهانه كه « جماعت » در بيعت شكل نگرفت ، « 4 » تا

--> ( 1 ) . گردآورنده محمد بن حسين ( سيد رضى ) ، نهج‌البلاغه ، ترجمه سيدجعفر شهيدى ، خطبه 92 . ( 2 ) . رسول جعفريان ، تاريخ سياسى اسلام ( تاريخ خلفا ) ، ج 2 ، ص 234 . ( 3 ) . همان ، ص 235 ؛ نصر بن مزاحم منقرى ، وقعة صفين ، تحقيق عبدالسلام هارون ، ص 65 . ( 4 ) . احمد بن يحيى بلاذرى ، انساب الاشراف ، به كوشش محمد حميدالله ، ج 2 ، ص 207 ؛ محمد بن مكرم ( ابن‌منظور ) ، مختصر تاريخ دمشق ، ج 25 ، ص 35 .