حميد احمدى

183

تاريخ امامان شيعه ( فارسي )

حديث و فقه فعال بودند و برخى از آنان نيز به دستگاه حكومت وابستگى شديدى داشتند . همين امر سبب مىشود كه امام عليه السلام گاه در مكاتبات و سخنرانى خويش از برخى عالمان دينى شِكوه كند . « 1 » نياز امويان به ايجاد پشتوانه دينى براى مشروعيت يافتن نزد مسلمانان به خصوص مسلمانان سرزمين‌هاى فتح شده ، آنان را بر آن داشت كه با وجود منع حديث از سوى خلفاى بعد از پيامبر ، احاديث را رواج دهند . از اين رو ، مهم‌ترين دانش دينى در دوره اموى پس از قرآن و قرائت آن ، علم حديث بود . علم حديث شامل مجموعه‌اى از روايات فقهى ، اخلاقى ، تاريخى و تفسيرى مىشد كه نخستين بار عمر بن عبدالعزيز دستور تدوين آن را به طور رسمى صادر كرد . « 2 » البته پيش از آن نيز نقل‌هاى شفاهى رواج فراوان داشت . به هر روى ، بازار پررونق حديث و مشروعيت‌بخشى به خلفا و امويان زمينه‌ساز بدعت‌ها و تحريف‌هاى بسيارى در احاديث شد . گسترش انواع بدعت و تحريف دين در عصر امويان با كوچك‌ترين مخالفتى از سوى نخبگان مواجه نشد . تنها رهبران شيعه و در رأس آنان امامان شيعه عليهم السلام بودند كه عَلَم مخالفت برافراشتند و هم در عرصه ايجابى و هم سلبى به مبارزه برخاستند . دليل سكوت مردم بيشتر ناشى از اين بود كه آنان با دين آشنا نبودند . اندك افرادى نيز كه با علوم دينى و حديث آشنايى داشتند ، به خدمت مروانيان درآمدند . در مقابل ، كسانى كه گرايش‌هاى شيعى داشتند و بيشتر در شمار عالمان عراق بودند ، با بنىاميه به ستيز برخاستند و به طور طبيعى در برابر جريان حديثى و علمى منتسب به حكومت قرار گرفتند . نتيجه جريان نخست ، تكوين مذهب اهل حديث بود و ثمره جريان دوم نيز مذهب تشيع . از ميان موافقان و همراهان بنىاميه ، محمد بن مسلم بن شهاب زهرى از همه مشهورتر بود . او در مقام فقيه در كنار حكام مروانى قرار گرفت و آموزش و تربيت فرزندان هشام بن عبدالملك را عهده‌دار شد . او آن چنان در خدمت حكومت قرار گرفت كه حتى خواهرش مىگفت حديث برادرم را نپذيريد ؛ زيرا او دين خود را به دنيا فروخته است و براى بنىاميه كار مىكند . « 3 »

--> ( 1 ) . بنگريد به : محمد بن يعقوب كلينى ، روضة الكافى ، ص 77 ؛ رسول جعفريان ، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه عليهم السلام ، ص 294 - 291 . ( 2 ) . عبدالرزاق بن همام صنعانى ، المصنّف ، ج 9 ، ص 337 . ( 3 ) . احمد بن يحيى بلاذرى ، انساب الاشراف ، به كوشش محمد حميدالله ، ج 1 ، ص 26 .