حميد احمدى

133

تاريخ امامان شيعه ( فارسي )

تهامه و حجاز - از او در امان باشند . به‌خصوص ياران على و شيعه او بر جان و مال و زنان و فرزندانشان در ايمن باشند . بر اين جمله عهد كرد و پذيرفت . معاوية بن ابىسفيان حجّت و ميثاق خداى تعالى بر خويش گرفت و قبول كرد كه بر اين عهد و شرط وفا كند و هيچ مكر و كيد نكند . حسن بن على و برادر او حسين و هيچ كس از فرزندان و زنان و خويشان و متصلان ايشان و اهل‌بيت پيامبر را در سرّ و آشكار در حق ايشان بدى نكند و ايشان را در تمامى احوال - هر كجا در دنيا كه باشند - در امنيت دارد و تهديد نكند . « 1 » برخى راويان و مورخان آورده‌اند كه معاويه صلح‌نامه‌اى تنظيم كرد و توسط محمد بن اشعث و عبدالله بن عامر براى امام عليه السلام فرستاد . وى در آن متعهد شده بود كه در هر سال يك ميليون درهم از بيت‌المال را افزون بر ماليات فسا و داراب به امام عليه السلام واگذارد . زمانى كه امام عليه السلام متن نامه را خواند ، فرمود : مرا در طمع چيزى انداخته كه اگر آن را مىخواستم ، حكومت را به وى تسليم نمىكردم . آنگاه عبدالله بن حرث بن نوفل را نزد معاويه فرستاد و به او فرمود : به معاويه بگو اگر مردم امنيت دارند ، من با او صلح مىكنم . معاويه كاغذ سفيدى را به او داد و گفت : هرچه مىخواهى ، در آن بنويس . امام حسن عليه السلام متن پيشين را در آن نوشت . « 2 » در متون معتبر ، بحثى از مسائل مالى به ميان نيامده است . اين را نيز ناديده نگيريم كه صلح امام عليه السلام تحميلى بود و از سويى سيرهء ايشان نيز با اخذ پول و ماليات از معاويه و يا شرط كردن آن در صلح‌نامه ، مناسبتى ندارد . امام حسن عليه السلام در عراق در حضور معاويه و عمرو عاص با صراحت از حقانيت خود و اجبار در پذيرش صلح سخن گفت و در مقابلِ ادعاى خلافت معاويه فرمود : خليفه كسى است كه به سيره پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كرده و از او اطاعت كند . خليفگى به اين نيست كه خليفه ستمگرى ورزيده ، سنت پيامبر را رها نمايد و دنيا را به‌عنوان پدر و مادر خود بگيرد . . . چه مىدانيم ! شايد اين آزمايشى براى شما و متاعى اندك [ براى معاويه ] باشد .

--> ( 1 ) . محمد بن جرير طبرى ، تاريخ الامم و الملوك ، ج 5 ، ص 163 - 159 ؛ ابوعلى مسكويه رازى ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 386 و 387 ؛ عزالدين هبةالله بن محمد بن ابىالحديد مدائنى ، شرح نهج‌البلاغه ، ج 4 ، ص 15 - 8 . ( 2 ) . احمد بن يحيى بلاذرى ، انساب الاشراف ، به كوشش محمد حميدالله ، ج 3 ، ص 41 و 42 .