إسم الكتاب : مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة ( فارسي ) ( عدد الصفحات : 607)


بسم الله الرحمن الرحيم
مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه
منسوب به امام جعفر صادق عليه السلام
تأليف
عالم ربانى عبدالرزاق گيلانى


بسم الله الرحمن الرحيم مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه منسوب به امام جعفر صادق عليه السلام تأليف عالم ربانى عبدالرزاق گيلانى

1


گيلانى ، عبدالرزاق بن محمد هاشم ، قرن 11 ق . شارح
مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه منسوب به امام جعفر صادق عليه السلام / تاليف عبد الرزاق گيلانى ؛ تصحيح و تنظيم رضا مرندى . - تهران : پيام حق ، 1377 .
608 ص .
ISBN : 964 - 5962 - 11 - 0
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا ( فهرستنويسى پيش از انتشار ) .
چاپ قبلى : كتابخانهء صدوق ، 1366 .
1 . جعفر بن محمد ( ع ) ، امام ششم ، 80 - 148 ق . مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - - نقد و تفسير . 2 . احاديث اخلاقى - - قرن 2 ق 3 . اخلاق اسلامى - - متون قديمى تا قرن 14 . 4 . عرفان - - متون قديمى تا قرن 14 . الف . جعفر بن محمد ( ع ) ، امام ششم 80 - 148 ق . مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه . شرح . ب . مرندى ، رضا ، 1328 - ، مصحح . ج . عنوان . د . عنوان : مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه . شرح .
604237 م 7 ج / 248 BP
61 / 297
1377
كتابخانه ملى ايران
8580 - 77 م
كانون انتشارات پيام حق
نام كتاب : مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه
تأليف : عالم ربانى عبد الرزاق گيلانى
تصحيح و تنظيم : رضا مرندى
نوبت چاپ : سوم 1385
تيراژ : 5000 جلد
چاپخانهء : طلوع آزادى
ناشر : انتشارات پيام حق
شابك : 0 - 11 - 5962 - 964
آدرس : تهران - ناصرخسرو - كوچه حاج نايب - پاساژ خاتمى
تلفن : 33920634 - 33931664
قيمت : 4000 تومان


گيلانى ، عبدالرزاق بن محمد هاشم ، قرن 11 ق . شارح مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه منسوب به امام جعفر صادق عليه السلام / تاليف عبد الرزاق گيلانى ؛ تصحيح و تنظيم رضا مرندى . - تهران : پيام حق ، 1377 .
608 ص .
ISBN : 964 - 5962 - 11 - 0 فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا ( فهرستنويسى پيش از انتشار ) .
چاپ قبلى : كتابخانهء صدوق ، 1366 .
1 . جعفر بن محمد ( ع ) ، امام ششم ، 80 - 148 ق . مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - - نقد و تفسير . 2 . احاديث اخلاقى - - قرن 2 ق 3 . اخلاق اسلامى - - متون قديمى تا قرن 14 . 4 . عرفان - - متون قديمى تا قرن 14 . الف . جعفر بن محمد ( ع ) ، امام ششم 80 - 148 ق . مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه . شرح . ب . مرندى ، رضا ، 1328 - ، مصحح . ج . عنوان . د . عنوان : مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه . شرح .
604237 م 7 ج / 248 BP 61 / 297 1377 كتابخانه ملى ايران 8580 - 77 م كانون انتشارات پيام حق نام كتاب : مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه تأليف : عالم ربانى عبد الرزاق گيلانى تصحيح و تنظيم : رضا مرندى نوبت چاپ : سوم 1385 تيراژ : 5000 جلد چاپخانهء : طلوع آزادى ناشر : انتشارات پيام حق شابك : 0 - 11 - 5962 - 964 آدرس : تهران - ناصرخسرو - كوچه حاج نايب - پاساژ خاتمى تلفن : 33920634 - 33931664 قيمت : 4000 تومان

2


< صفحة فارغة > [ مقدمهء مؤلف ] < / صفحة فارغة >
بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة على محمّد و إله الطَّاهرين .
الحمد لله الَّذي نوّر قلوب العارفين بذكره ، و قدّس أرواحهم بسرّه و برّه ، و طهّر افئدتهم بفكره ، و شرح صدورهم بنوره ، و أنطقهم ببيانه ، و شغلهم بخدمته ، و وفّقهم لعبادته ، و استعبدهم بالعبادة على مشاهدته ، و دعاهم إلى رحمته ، و صلَّى الله على محمّد امام المتّقين ، باح قائد الموحّدين ، و مونس المقرّبين ، و على إله المنتخبين .
امّا بعد : پس مىگويد : اين فقير حقير ، محتاج به ربّ خبير قدير ، عبد الرّزاق گيلانى ، كه‌اي ن رساله‌اى است مشتمل بر شرح احاديث مشكلهء مصباح الشريعة ، كه از جملهء تأليفات عالم ربّانى ، عامل حقّانى ، مستنبط احكام ايمانى ، واقف اسرار قرآنى ، متشبّث و متمسّك به الطاف صمدانى ، شهيد ثانى طاب ثراه است ، به حسب استدعاى بعضى از برادران ايمانى و اخلَّاى روحانى ، به سمت تحرير در آمده و به قدر فهم ، آن چه به خاطر فاتر ، به حكم اين اثر دائر و سائر ، بين الاكابر « لا يسقط الميسور بالمعسور » ، به منصّهء ظهور در آورد ، توقّع از ساحت ستوده خصال و مرضيّهء فعال ارباب دانش و بينش آن كه ، اگر بر خللى اطَّلاع يابند به شرط رعايت انصاف و اجتناب از اعتساف ، به قلم اصلاح ، اصلاح نمايند كه « الحقّ بان يتّبع » و از جهت عموم نفع و سهولت فهم ، به فارسى نوشته شد « جعله الله ذخيرة ليوم المعاد ، و ذريعة لتحصيل رضاه و الوداد ، بحقّ من جعل شفيعا يوم التّناد ، عليه صلوات ربّ العباد . »
شرح
الحمد لله يعنى : شكر و ثنا و ستايش ، نيست مگر از براى ذات واجب الوجودي كه ، موصوف است به


< صفحة فارغة > [ مقدمهء مؤلف ] < / صفحة فارغة > بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة على محمّد و إله الطَّاهرين .
الحمد لله الَّذي نوّر قلوب العارفين بذكره ، و قدّس أرواحهم بسرّه و برّه ، و طهّر افئدتهم بفكره ، و شرح صدورهم بنوره ، و أنطقهم ببيانه ، و شغلهم بخدمته ، و وفّقهم لعبادته ، و استعبدهم بالعبادة على مشاهدته ، و دعاهم إلى رحمته ، و صلَّى الله على محمّد امام المتّقين ، باح قائد الموحّدين ، و مونس المقرّبين ، و على إله المنتخبين .
امّا بعد : پس مىگويد : اين فقير حقير ، محتاج به ربّ خبير قدير ، عبد الرّزاق گيلانى ، كه‌اي ن رساله‌اى است مشتمل بر شرح احاديث مشكلهء مصباح الشريعة ، كه از جملهء تأليفات عالم ربّانى ، عامل حقّانى ، مستنبط احكام ايمانى ، واقف اسرار قرآنى ، متشبّث و متمسّك به الطاف صمدانى ، شهيد ثانى طاب ثراه است ، به حسب استدعاى بعضى از برادران ايمانى و اخلَّاى روحانى ، به سمت تحرير در آمده و به قدر فهم ، آن چه به خاطر فاتر ، به حكم اين اثر دائر و سائر ، بين الاكابر « لا يسقط الميسور بالمعسور » ، به منصّهء ظهور در آورد ، توقّع از ساحت ستوده خصال و مرضيّهء فعال ارباب دانش و بينش آن كه ، اگر بر خللى اطَّلاع يابند به شرط رعايت انصاف و اجتناب از اعتساف ، به قلم اصلاح ، اصلاح نمايند كه « الحقّ بان يتّبع » و از جهت عموم نفع و سهولت فهم ، به فارسى نوشته شد « جعله الله ذخيرة ليوم المعاد ، و ذريعة لتحصيل رضاه و الوداد ، بحقّ من جعل شفيعا يوم التّناد ، عليه صلوات ربّ العباد . » شرح الحمد لله يعنى : شكر و ثنا و ستايش ، نيست مگر از براى ذات واجب الوجودي كه ، موصوف است به

3


جميع صفات كمال ، و منزّه است ، از جميع صفات نقص .
« حمد » در لغت به معنى ستودن مطلق است و در اصلاح ، ستودن به زبان است كسى را به ازاى صفات كماليّهء اختياريّه ، خواه آن صفات ، متعدّى باشد ، به غير ، مثل « رحيم » و « كريم » و « رازق » ، و خواه متعدّى نباشد ، مثل « وحدانيّت » و « وجوب ذاتى » ، و « شكر » نيز در لغت ستودن مطلق است ، خواه به زبان و خواه به ساير جوارح و اعضا ، امّا به ازاى نعمت و به شرط تعدّى ، پس « حمد » اخصّ است ، از شكر به اعتبار مورد و اعمّ است به اعتبار متعلَّق ، و « شكر » به عكس ، نسبت ميان « حمد » و « مدح » به مذهب صاحب « كشّاف » ، ترادف است ، به مذهب مشهور ، عموم و خصوص مطلق ، چرا كه بنا بر مشهور ، اختيارى بودن « محمود عليه » ، در حمد معتبر است و در مدح معتبر نيست . اركان حمد ، چهار است : « حامد و محمود و محمود إليه و محمود له » .
« حامد » كسى است كه حمد مىكند ، « محمود » كسى است كه او را حمد مىكنند ، « محمود عليه » صفات كماليّهء محمود است ، كه او را به سبب آن صفات حمد مىكنند ، و « محمود له » صفاتى است كه محمود را به آن صفات ستايش مىكنند ، اگر « محمود عليه » و « محمود له » به سبيل اتّفاق يكى باشد ، مثل آن كه هر دو شجاعت باشد ، مثلا . در اين صورت هر چند « محمود عليه » و « له » ، متّحد هستند به حسب ذات ، امّا متعدّدند به حسب اعتبار ، « اختصاص كلّ » افراد حمد ، به جناب احديّت چنان كه مفاد . « لام » جنس و استغراق « الحمد » است به مذهب اشاعره :
[ كه كلّ افعال را خواه خير و خواه شرّ ، نسبت به جناب الهى مىدهند ، واضح است . ] امّا به مذهب معتزله : [ كه افعال عباد را مستند به ايشان مىدانند ، ] سبب اختصاص مدخليّت واجب تعالى است ، در اقدار و تمكين افعال ايشان ، از اين جهت حمد ايشان نيز راجع به واجب مىشود ، پس به كلّ مذاهب ، جميع محامد ، « من اىّ حامد كان » منحصر است به ذات واجب الوجود .
الَّذي نوّر قلوب العارفين بذكره .
آن چنان خداوندى كه ، نورانى و مصفّى كرد دلهاى عارفان و شناسايان خود را ، از تيرگى ظلمت غفلت ، بسبب بودن به ياد خدا ، در جميع حالات ، چنان كه غفلت از خداوند عالم و ارتكاب فسوق و مجالست و مصاحبت فسّاق ، مورث ظلمت و قساوت دل است . ذكر خدا و به ياد او بودن و ملازمت صلاح و صلحا و علما ، موجب صفا و جلاى دل است و به حكم « الظَّاهر عنوان الباطن » صفاى باطن و تيرگى باطن ، به ظاهر نيز سرايت مىكند ، از اين جهت است كه از سيماى علما و متهجّدين به مقتضاى كريمهء : « سِيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ من أَثَرِ السُّجُودِ » ( فتح - 29 ) ، نور و صفا مشاهده مىشود و از سيماى جهلا و فسّاق ، كدورت و ظلمت معاينه مىگردد و در روز قيامت


جميع صفات كمال ، و منزّه است ، از جميع صفات نقص .
« حمد » در لغت به معنى ستودن مطلق است و در اصلاح ، ستودن به زبان است كسى را به ازاى صفات كماليّهء اختياريّه ، خواه آن صفات ، متعدّى باشد ، به غير ، مثل « رحيم » و « كريم » و « رازق » ، و خواه متعدّى نباشد ، مثل « وحدانيّت » و « وجوب ذاتى » ، و « شكر » نيز در لغت ستودن مطلق است ، خواه به زبان و خواه به ساير جوارح و اعضا ، امّا به ازاى نعمت و به شرط تعدّى ، پس « حمد » اخصّ است ، از شكر به اعتبار مورد و اعمّ است به اعتبار متعلَّق ، و « شكر » به عكس ، نسبت ميان « حمد » و « مدح » به مذهب صاحب « كشّاف » ، ترادف است ، به مذهب مشهور ، عموم و خصوص مطلق ، چرا كه بنا بر مشهور ، اختيارى بودن « محمود عليه » ، در حمد معتبر است و در مدح معتبر نيست . اركان حمد ، چهار است : « حامد و محمود و محمود إليه و محمود له » .
« حامد » كسى است كه حمد مىكند ، « محمود » كسى است كه او را حمد مىكنند ، « محمود عليه » صفات كماليّهء محمود است ، كه او را به سبب آن صفات حمد مىكنند ، و « محمود له » صفاتى است كه محمود را به آن صفات ستايش مىكنند ، اگر « محمود عليه » و « محمود له » به سبيل اتّفاق يكى باشد ، مثل آن كه هر دو شجاعت باشد ، مثلا . در اين صورت هر چند « محمود عليه » و « له » ، متّحد هستند به حسب ذات ، امّا متعدّدند به حسب اعتبار ، « اختصاص كلّ » افراد حمد ، به جناب احديّت چنان كه مفاد . « لام » جنس و استغراق « الحمد » است به مذهب اشاعره :
[ كه كلّ افعال را خواه خير و خواه شرّ ، نسبت به جناب الهى مىدهند ، واضح است . ] امّا به مذهب معتزله : [ كه افعال عباد را مستند به ايشان مىدانند ، ] سبب اختصاص مدخليّت واجب تعالى است ، در اقدار و تمكين افعال ايشان ، از اين جهت حمد ايشان نيز راجع به واجب مىشود ، پس به كلّ مذاهب ، جميع محامد ، « من اىّ حامد كان » منحصر است به ذات واجب الوجود .
الَّذي نوّر قلوب العارفين بذكره .
آن چنان خداوندى كه ، نورانى و مصفّى كرد دلهاى عارفان و شناسايان خود را ، از تيرگى ظلمت غفلت ، بسبب بودن به ياد خدا ، در جميع حالات ، چنان كه غفلت از خداوند عالم و ارتكاب فسوق و مجالست و مصاحبت فسّاق ، مورث ظلمت و قساوت دل است . ذكر خدا و به ياد او بودن و ملازمت صلاح و صلحا و علما ، موجب صفا و جلاى دل است و به حكم « الظَّاهر عنوان الباطن » صفاى باطن و تيرگى باطن ، به ظاهر نيز سرايت مىكند ، از اين جهت است كه از سيماى علما و متهجّدين به مقتضاى كريمهء : « سِيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ من أَثَرِ السُّجُودِ » ( فتح - 29 ) ، نور و صفا مشاهده مىشود و از سيماى جهلا و فسّاق ، كدورت و ظلمت معاينه مىگردد و در روز قيامت

4


نيز ، هر كدام از اين دو طايفه ، به سيمائى كه در دنيا داشته‌اند ، محشور خواهند شد . چنان كه منطوق كريمهء : « يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوه وَتَسْوَدُّ وُجُوه » ( آل عمران - 106 ) ، شاهد بر اين است و معنى عارف و عرفان ، عن قريب خواهد آمد .
و قدّس أرواحهم بسرّه و برّه .
آن چنان خداوندى كه منزّه گردانيد ، أرواح عارفان را به لطف و مهربانى خود ، از كدورات و أوساخ تعلَّقات دنيا .
و طهّر افئدتهم بفكره .
و پاكيزه كرد دلهاى ايشان را ، از چرك تعلَّقات دنيا ، به سبب بودن ايشان به فكر خداى تعالى و غافل نبودن از او ، چرا كه ذكر الهى و به ياد او بودن ، موجب ترك تعلَّقات و رفض شهوات است . چنان كه غفلت از او باعث ميل به دنيا و رغبت به لذّات نفسانى است ، چنان كه به تفصيل خواهد آمد .
و شرح صدورهم بنوره .
و جا داد در سينه هاى ايشان ، نور معرفت خود را ، اين فقره اشارت است به آيهء كريمهء : * ( أَ فَمَنْ شَرَحَ الله صَدْرَه لِلإِسْلامِ ، فَهُوَ عَلى نُورٍ من رَبِّه ) * ( زمر - 22 ) ، يعنى : هر كه را خداى وسيع كرد سينهء او را ، از براى قبول اسلام و توفيق اسلام يافت ، پس اين توفيق اسلام او ، نيست مگر اثر نورى كه انداخته است خداى تعالى آن نور را در دل او ، و آن نور سبب شده است از براى اسلام او ، و نيز اشارت است به چيزى كه مروى است از حضرت پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و مضمون آن اين است كه : نور الهى هر گاه داخل شد در دل مؤمن ، دل مؤمن از تنگى و تاريكى بر مىآيد و وسيع و روشن مىشود و نشانهء آن نور ، پهلو خالى كردن او است از سراى غرور دنيا ، يعنى : قطع علاقه از دنيا كردن و رجوع به دار خلود : « كه آخرت باشد » نمودن ، و به مقتضاى « موتوا قبل ان تموتوا » پيش از نزول موت ، استعداد از براى موت داشتن . تأخير شرح صدر از تطهير قلب ، و ذكر كردن شرح صدر بعد از تطهير قلب ، اشاره است به مقدّم بودن تخلية بر تحلئة ، چه تا دل از ظلمت ذنوب و كدورت تعلَّقات دنيا ، مجلَّى و مصفّى نشود ، محلَّى به زيور نور معرفت نمىگردد ، چنان كه طبيب تا به مريض ، جلَّاب ندهد و اخلاط فاسده را از او دفع نكند ، به اغذيهء لايقه و اشربهء نافعه ، تقويت نمىفرمايد ، و تا پارچهء سفيد از زنگ چرك پاكيزه نگردد ، به حليهء رنگ


نيز ، هر كدام از اين دو طايفه ، به سيمائى كه در دنيا داشته‌اند ، محشور خواهند شد . چنان كه منطوق كريمهء : « يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوه وَتَسْوَدُّ وُجُوه » ( آل عمران - 106 ) ، شاهد بر اين است و معنى عارف و عرفان ، عن قريب خواهد آمد .
و قدّس أرواحهم بسرّه و برّه .
آن چنان خداوندى كه منزّه گردانيد ، أرواح عارفان را به لطف و مهربانى خود ، از كدورات و أوساخ تعلَّقات دنيا .
و طهّر افئدتهم بفكره .
و پاكيزه كرد دلهاى ايشان را ، از چرك تعلَّقات دنيا ، به سبب بودن ايشان به فكر خداى تعالى و غافل نبودن از او ، چرا كه ذكر الهى و به ياد او بودن ، موجب ترك تعلَّقات و رفض شهوات است . چنان كه غفلت از او باعث ميل به دنيا و رغبت به لذّات نفسانى است ، چنان كه به تفصيل خواهد آمد .
و شرح صدورهم بنوره .
و جا داد در سينه هاى ايشان ، نور معرفت خود را ، اين فقره اشارت است به آيهء كريمهء : * ( أَ فَمَنْ شَرَحَ الله صَدْرَه لِلإِسْلامِ ، فَهُوَ عَلى نُورٍ من رَبِّه ) * ( زمر - 22 ) ، يعنى : هر كه را خداى وسيع كرد سينهء او را ، از براى قبول اسلام و توفيق اسلام يافت ، پس اين توفيق اسلام او ، نيست مگر اثر نورى كه انداخته است خداى تعالى آن نور را در دل او ، و آن نور سبب شده است از براى اسلام او ، و نيز اشارت است به چيزى كه مروى است از حضرت پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و مضمون آن اين است كه : نور الهى هر گاه داخل شد در دل مؤمن ، دل مؤمن از تنگى و تاريكى بر مىآيد و وسيع و روشن مىشود و نشانهء آن نور ، پهلو خالى كردن او است از سراى غرور دنيا ، يعنى : قطع علاقه از دنيا كردن و رجوع به دار خلود : « كه آخرت باشد » نمودن ، و به مقتضاى « موتوا قبل ان تموتوا » پيش از نزول موت ، استعداد از براى موت داشتن . تأخير شرح صدر از تطهير قلب ، و ذكر كردن شرح صدر بعد از تطهير قلب ، اشاره است به مقدّم بودن تخلية بر تحلئة ، چه تا دل از ظلمت ذنوب و كدورت تعلَّقات دنيا ، مجلَّى و مصفّى نشود ، محلَّى به زيور نور معرفت نمىگردد ، چنان كه طبيب تا به مريض ، جلَّاب ندهد و اخلاط فاسده را از او دفع نكند ، به اغذيهء لايقه و اشربهء نافعه ، تقويت نمىفرمايد ، و تا پارچهء سفيد از زنگ چرك پاكيزه نگردد ، به حليهء رنگ

5


در نمىآيد .
و أنطقهم ببيانه .
يعنى : و گويا گردانيد ، علما و عرفا را به بيان كردن ذات و صفات خودش ، به دلائل عقليّه و نقليّه ، از براى ارباب كفر و طغيان و صاحبان جهل و عصيان ، كه راه به حضرت او نبرده‌اند و به ذات و صفات او به قدر مقدور ، شناسائى بهم نرسانده‌اند ، يا به اين معنى كه بيان كنند احكام دين را ، از واجبات و مستحبّات و مكروهات و محرّمات ، از براى مكلَّفين . در بعضى از نسخ « بثنائه » است ، بثاى مثلَّثهء فوقانيّه ، بعد از باى موحّده ، و معنى اين فقره بنا بر اين نسخه ، چنين مىشود كه :
آن چنان خداوندى كه گويا گردانيد ، علما و عرفا را به گزاردن و بجا آوردن ثنا و شكر بارى تعالى ، و نسخهء ثانى به از اوّل است ، چه نسخهء اولى ، في الجملة اشتمال بر تفكيك ضمير دارد و ثانى نه ، وجه تخصيص اداى شكر ، بنا بر اين نسخه به علما ، آن است كه اداى شكر موقوف است به معرفت مشكور ، چرا كه معنى شكر ، بيان كردن صفات كماليّهء مشكور است ، اگر مشكور واجب است ، فراخور واجب و اگر ممكن است ، فراخور ممكن ، و اين معرفت و تميز ميسّر نيست مگر به علم ، چنان كه مشهور است كه در عهد يكى از انبيا عليهم السّلام عابد جاهلى در دامنهء كوهى پر آب و سبزه معبدى داشته و در همهء اوقات مشغول عبادت بوده . بر سبيل اتّفاق روزى آن پيغمبر را ، گذار به آن جا مىافتد و عابد را اكثر اوقات ، مشغول عبادت مىبيند و استعلام مرتبهء او را از « علَّام الغيوب » مسألت مىنمايد ، از جناب احديّت وحى به او مىرسد كه با او متكلَّم شود ، تا حال و مرتبهء او به تو ظاهر شود ، حضرت پيغمبر نزديك او شد و گفت : خوشا حال تو اى عابد ، كه از خلق عالم انزوا اختيار كرده و به چنين جائى بسر مىبرى و به عبادت حقّ مشغولى ، عابد گفت : آن چه گفتى حقّ است ، امّا كاش اينجا حيوانى بود كه از اين علف مىخورد ، تا ضايع نمىشد و مدّتى است كه از خداى تعالى در خواست مىكنم كه حمار خود را به اينجا فرستد ، تا از اين علف منتفع شود ، مستجاب نمىشود . و ندانسته بود كه حضرت بارى ، عزّ اسمه ، غنىّ مطلق است و احتياج ، منافى غناى مطلق است و معلوم است كه چنين شكر ، عين كفران است و همچنين عبادت ، عين ضلالت و خسران .
و شغلهم بخدمته .
و مشغول گردانيد علما را به خدمت خود ، كه هدايت و راهنمائى مكلَّفين باشد ، يا آن كه مراد از « خدمت » عبادت باشد به قرينهء فقرهء تاليه .


در نمىآيد .
و أنطقهم ببيانه .
يعنى : و گويا گردانيد ، علما و عرفا را به بيان كردن ذات و صفات خودش ، به دلائل عقليّه و نقليّه ، از براى ارباب كفر و طغيان و صاحبان جهل و عصيان ، كه راه به حضرت او نبرده‌اند و به ذات و صفات او به قدر مقدور ، شناسائى بهم نرسانده‌اند ، يا به اين معنى كه بيان كنند احكام دين را ، از واجبات و مستحبّات و مكروهات و محرّمات ، از براى مكلَّفين . در بعضى از نسخ « بثنائه » است ، بثاى مثلَّثهء فوقانيّه ، بعد از باى موحّده ، و معنى اين فقره بنا بر اين نسخه ، چنين مىشود كه :
آن چنان خداوندى كه گويا گردانيد ، علما و عرفا را به گزاردن و بجا آوردن ثنا و شكر بارى تعالى ، و نسخهء ثانى به از اوّل است ، چه نسخهء اولى ، في الجملة اشتمال بر تفكيك ضمير دارد و ثانى نه ، وجه تخصيص اداى شكر ، بنا بر اين نسخه به علما ، آن است كه اداى شكر موقوف است به معرفت مشكور ، چرا كه معنى شكر ، بيان كردن صفات كماليّهء مشكور است ، اگر مشكور واجب است ، فراخور واجب و اگر ممكن است ، فراخور ممكن ، و اين معرفت و تميز ميسّر نيست مگر به علم ، چنان كه مشهور است كه در عهد يكى از انبيا عليهم السّلام عابد جاهلى در دامنهء كوهى پر آب و سبزه معبدى داشته و در همهء اوقات مشغول عبادت بوده . بر سبيل اتّفاق روزى آن پيغمبر را ، گذار به آن جا مىافتد و عابد را اكثر اوقات ، مشغول عبادت مىبيند و استعلام مرتبهء او را از « علَّام الغيوب » مسألت مىنمايد ، از جناب احديّت وحى به او مىرسد كه با او متكلَّم شود ، تا حال و مرتبهء او به تو ظاهر شود ، حضرت پيغمبر نزديك او شد و گفت : خوشا حال تو اى عابد ، كه از خلق عالم انزوا اختيار كرده و به چنين جائى بسر مىبرى و به عبادت حقّ مشغولى ، عابد گفت : آن چه گفتى حقّ است ، امّا كاش اينجا حيوانى بود كه از اين علف مىخورد ، تا ضايع نمىشد و مدّتى است كه از خداى تعالى در خواست مىكنم كه حمار خود را به اينجا فرستد ، تا از اين علف منتفع شود ، مستجاب نمىشود . و ندانسته بود كه حضرت بارى ، عزّ اسمه ، غنىّ مطلق است و احتياج ، منافى غناى مطلق است و معلوم است كه چنين شكر ، عين كفران است و همچنين عبادت ، عين ضلالت و خسران .
و شغلهم بخدمته .
و مشغول گردانيد علما را به خدمت خود ، كه هدايت و راهنمائى مكلَّفين باشد ، يا آن كه مراد از « خدمت » عبادت باشد به قرينهء فقرهء تاليه .

6


و وفّقهم لعبادته .
و توفيق داد ايشان را براى طاعت و بندگى خود ، چرا كه توفيق مهيّا كردن اسباب است به جانب مطلوب خير و اقواى اسباب اطاعت ، كه علم است در ايشان موجود است ، پس راست است كه ايشان ، موفّقند به طاعت و بندگى خداى تعالى و بس .
و استعبدهم بالعبادة على مشاهدته .
و اختيار كرد حضرت بارى عزّ اسمه ، علما را از براى بندگى خود به طريق مشاهده ، نه مشاهدهء حسّى ، بلكه مشاهدهء علمى ، چنان كه از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه در جواب سائلى فرمود كه : « ما اعبد ربّا لم اره » ، يعنى : عبادت نمىكنم من خدائى را كه نبينم او را ، و مراد آن حضرت از رؤيت ، رؤيت علمى است نه رؤيت حسّى بصرى ، و في الواقع رؤيت علمى ، اتمّ است از حسّى ، چه در رؤيت حسّى خطا ممكن است و در رؤيت علمى نه .
و دعاهم إلى رحمته .
و خواند خداوند عالم ، علما را به سوى رحمت خودش كه بهشت باشد . چنان كه در قرآن عزيز فرموده كه : « وَالله يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ » ( يونس عليه السّلام - 25 ) ، و دار السّلام به اتّفاق مفسّرين ، بهشت است و دعوت به بهشت چنان كه از آيهء شريفه مستفاد مىشود ، هر چند عامّ است عالم و غير عالم را ، امّا چون علما عمده‌اند ، تخصيص به علما داد ، و ممكن است كه مراد از رحمت ، معنى ظاهر باشد ، يعنى رحمت خود را شامل حال علما كرده است ، چه وصول به رحمت الهى ، بى سابقهء استحقاق و استعداد ، ميسّر نيست و استعداد رحمت نيست مگر از براى اهل علم . چون خداوند عالم ، در نهايت تنزّه و تجرّد است و بندگان او در نهايت تعلَّق و پستى ، پس هر گاه ايشان را به جناب احديّت ، غرضى و مطلبى باشد ، بايد كسانى را كه به جناب او اقرب باشند ، واسطهء مطلب خود كنند ، تا به واسطهء ايشان مطلب صاحب غرض ، به عرض الهى رسد ، چنان كه أطوار ملوك و سلاطين دنيا است و ارباب حاجت تا توسّل به مقرّبان ايشان نجويند و ايشان را شفيع خود نسازند ، از ملوك و سلاطين كارها متمشّى نمىشود ، از اين جهت است كه در ادعيّه و تصانيف ، پيش از عرض حاجات به « قاضى الحاجات » ، افتتاح به صلوة بر پيغمبر و آل او عليهم السّلام مقرّر شده و به واسطهء همين نيز مؤلَّف « عليه الرّحمه » ، بعد از حمد الهى ، صلوة و تحيّت بر پيغمبر ما صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ، كه اكمل افراد بشر و اقرب به جناب احديّت است ، فرستاد و گفت :


و وفّقهم لعبادته .
و توفيق داد ايشان را براى طاعت و بندگى خود ، چرا كه توفيق مهيّا كردن اسباب است به جانب مطلوب خير و اقواى اسباب اطاعت ، كه علم است در ايشان موجود است ، پس راست است كه ايشان ، موفّقند به طاعت و بندگى خداى تعالى و بس .
و استعبدهم بالعبادة على مشاهدته .
و اختيار كرد حضرت بارى عزّ اسمه ، علما را از براى بندگى خود به طريق مشاهده ، نه مشاهدهء حسّى ، بلكه مشاهدهء علمى ، چنان كه از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه در جواب سائلى فرمود كه : « ما اعبد ربّا لم اره » ، يعنى : عبادت نمىكنم من خدائى را كه نبينم او را ، و مراد آن حضرت از رؤيت ، رؤيت علمى است نه رؤيت حسّى بصرى ، و في الواقع رؤيت علمى ، اتمّ است از حسّى ، چه در رؤيت حسّى خطا ممكن است و در رؤيت علمى نه .
و دعاهم إلى رحمته .
و خواند خداوند عالم ، علما را به سوى رحمت خودش كه بهشت باشد . چنان كه در قرآن عزيز فرموده كه : « وَالله يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ » ( يونس عليه السّلام - 25 ) ، و دار السّلام به اتّفاق مفسّرين ، بهشت است و دعوت به بهشت چنان كه از آيهء شريفه مستفاد مىشود ، هر چند عامّ است عالم و غير عالم را ، امّا چون علما عمده‌اند ، تخصيص به علما داد ، و ممكن است كه مراد از رحمت ، معنى ظاهر باشد ، يعنى رحمت خود را شامل حال علما كرده است ، چه وصول به رحمت الهى ، بى سابقهء استحقاق و استعداد ، ميسّر نيست و استعداد رحمت نيست مگر از براى اهل علم . چون خداوند عالم ، در نهايت تنزّه و تجرّد است و بندگان او در نهايت تعلَّق و پستى ، پس هر گاه ايشان را به جناب احديّت ، غرضى و مطلبى باشد ، بايد كسانى را كه به جناب او اقرب باشند ، واسطهء مطلب خود كنند ، تا به واسطهء ايشان مطلب صاحب غرض ، به عرض الهى رسد ، چنان كه أطوار ملوك و سلاطين دنيا است و ارباب حاجت تا توسّل به مقرّبان ايشان نجويند و ايشان را شفيع خود نسازند ، از ملوك و سلاطين كارها متمشّى نمىشود ، از اين جهت است كه در ادعيّه و تصانيف ، پيش از عرض حاجات به « قاضى الحاجات » ، افتتاح به صلوة بر پيغمبر و آل او عليهم السّلام مقرّر شده و به واسطهء همين نيز مؤلَّف « عليه الرّحمه » ، بعد از حمد الهى ، صلوة و تحيّت بر پيغمبر ما صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ، كه اكمل افراد بشر و اقرب به جناب احديّت است ، فرستاد و گفت :

7


و صلَّى الله على محمّد امام المتّقين .
يعنى : صلوة و رحمت الهى بر محمّد كه امام و پيشواى متّقيان است ، باد . تخصيص به متّقيان .
به واسطهء زيادتى اهتمام است به شأن ايشان ، گويا كه غير متّقى از درجهء اعتبار ساقط است .
و قائد الموحّدين .
و كشندهء اهل توحيد است به بهشت ، به شفاعت خود ، از اين فقره استشمام مىشود كه غير اماميّه ، از اهل توحيد نيستند .
و مونس المقرّبين .
و مونس و مهربان است بر مقرّبين ، يعنى : بر كسانى كه تقرّب به جناب او دارند و در كردار و گفتار ، پيروى او مىكنند و از جهت وجه سابق ، يا موافقت حديث نبوى كه : « من صلَّى علىّ و لم يصلّ على إلى فقد جفاني » ، بعد از صلوة بر پيغمبر صلوة بر آل او نيز فرستاد و گفت : و على إله المنتخبين .
يعنى : صلوة و سلام بر آل او نيز باد كه منتخب و زبدهء كائناتاند . و در بعضى از نسخ ، بعد از تاى مثنّاة فوقانيّة ، جيم است ، كه از نجابت باشد و در معنى نزديك به همند .


و صلَّى الله على محمّد امام المتّقين .
يعنى : صلوة و رحمت الهى بر محمّد كه امام و پيشواى متّقيان است ، باد . تخصيص به متّقيان .
به واسطهء زيادتى اهتمام است به شأن ايشان ، گويا كه غير متّقى از درجهء اعتبار ساقط است .
و قائد الموحّدين .
و كشندهء اهل توحيد است به بهشت ، به شفاعت خود ، از اين فقره استشمام مىشود كه غير اماميّه ، از اهل توحيد نيستند .
و مونس المقرّبين .
و مونس و مهربان است بر مقرّبين ، يعنى : بر كسانى كه تقرّب به جناب او دارند و در كردار و گفتار ، پيروى او مىكنند و از جهت وجه سابق ، يا موافقت حديث نبوى كه : « من صلَّى علىّ و لم يصلّ على إلى فقد جفاني » ، بعد از صلوة بر پيغمبر صلوة بر آل او نيز فرستاد و گفت : و على إله المنتخبين .
يعنى : صلوة و سلام بر آل او نيز باد كه منتخب و زبدهء كائناتاند . و در بعضى از نسخ ، بعد از تاى مثنّاة فوقانيّة ، جيم است ، كه از نجابت باشد و در معنى نزديك به همند .

8



باب اوّل در تعريف بيان
« بيان » در اصل ، قدرت و توانايى داشتن است بر اظهار ما في الضمير ، يعنى : هر چه در خاطر كسى باشد ، تفهيم غير تواند كرد و خاطرنشان ديگرى تواند نمود . و نعمت بيان چون از معظم نعمتهاى الهى است بر بندگان ، از اين جهت حضرت بارى « عزّ اسمه » ، در قرآن مجيد ، بعد از ذكر نعمت خلق و آفرينش ، ذكر نعمت بيان كرد كه :
« خَلَقَ الإِنْسانَ عَلَّمَه الْبَيانَ » يعنى : كه خداوند عالم ، به حكمت كاملهء خود ، آفريد انسان را و تعليم داد به او نعمت بيان را و توانا كرد او را به اظهار كردن حاجت خود به ديگران ، و مثل حيوانات عجم ، گنگ و بسته زبان نيافريد ، چون در اين باب ، احوال عرفا و علما مذكور مىشود و سزاوارتر به بيان كردن ، بيان كردن اصول و فروع أطوار ايشان است ، أبواب اين كتاب را مصدّر كرد به باب بيان و گفت :
قال الصّادق عليه السّلام : نجوى العارفين تدور على ثلاثة اصول ، الخوف و الرّجاء ، و الحبّ ، فالخوف فرع العلم ، و الرّجاء فرع اليقين ، و الحبّ فرع المعرفة ، فدليل الخوف الهرب ، و دليل الرّجاء الطَّلب ، و دليل الحبّ ايثار المحبوب على ما سواه ، فإذا تحقّق العلم في الصّدر خاف ، و


باب اوّل در تعريف بيان « بيان » در اصل ، قدرت و توانايى داشتن است بر اظهار ما في الضمير ، يعنى : هر چه در خاطر كسى باشد ، تفهيم غير تواند كرد و خاطرنشان ديگرى تواند نمود . و نعمت بيان چون از معظم نعمتهاى الهى است بر بندگان ، از اين جهت حضرت بارى « عزّ اسمه » ، در قرآن مجيد ، بعد از ذكر نعمت خلق و آفرينش ، ذكر نعمت بيان كرد كه :
« خَلَقَ الإِنْسانَ عَلَّمَه الْبَيانَ » يعنى : كه خداوند عالم ، به حكمت كاملهء خود ، آفريد انسان را و تعليم داد به او نعمت بيان را و توانا كرد او را به اظهار كردن حاجت خود به ديگران ، و مثل حيوانات عجم ، گنگ و بسته زبان نيافريد ، چون در اين باب ، احوال عرفا و علما مذكور مىشود و سزاوارتر به بيان كردن ، بيان كردن اصول و فروع أطوار ايشان است ، أبواب اين كتاب را مصدّر كرد به باب بيان و گفت :
قال الصّادق عليه السّلام : نجوى العارفين تدور على ثلاثة اصول ، الخوف و الرّجاء ، و الحبّ ، فالخوف فرع العلم ، و الرّجاء فرع اليقين ، و الحبّ فرع المعرفة ، فدليل الخوف الهرب ، و دليل الرّجاء الطَّلب ، و دليل الحبّ ايثار المحبوب على ما سواه ، فإذا تحقّق العلم في الصّدر خاف ، و

9


إذا صحّ الخوف هرب ، و إذا هرب نجا ، و إذا أشرق نور اليقين في القلب شاهد الفضل ، و إذا تمكَّن منه رجا ، و إذا وجد حلاوة الرّجاء طلب ، و إذا وفّق للطَّلب وجد ، و إذا تجلَّى ضياء المعرفة في الفؤاد ، هاج ريح المحبّة ، و إذا هاج ريح المحبّة استأنس ( في ) ظلال المحبوب ، و اثر المحبوب على ما سواه ، و باشر أوامره و اجتنب نواهيه ، و إذا استقام على بساط الانس بالمحبوب مع اداء أوامره و اجتناب نواهيه ، وصل إلى روح المناجاة ، و مثال هذه الأصول الثّلاثة : كالحرم و المسجد و الكعبة ، فمن دخل الحرم أمن من الخلق ، و من دخل المسجد امنت جوارحه ان يستعملها في المعصية ، و من دخل الكعبة أمن قلبه من ان يشغله به غير ذكر الله ، فانظر ايّها المؤمن فان كانت حالتك حالة ترضاها لحلول الموت ، فاشكر الله على توفيقه و عصمته ، و ان تكن الأخرى فانتقل عنها بصحّة العزيمة ، و اندم على ما سلف من عمرك في الغفلة ، و استعن باللَّه على تطهير الظَّاهر من الذّنوب ، و تنظيف الباطن من العيوب ، و اقطع زيادة الغفلة من قلبك ، و اطف نار الشّهوة من نفسك ،
شرح
قال الصّادق عليه السّلام : نجوى العارفين تدور على ثلاثة اصول ، الخوف و الرّجاء ، و الحبّ .
حضرت امام به حق ناطق ، جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام مىفرمايد كه : أطوار و احوال عرفا و اهل سلوك و رياضت دائر است بر سه اصل : كه خوف است و رجاء و حبّ ، يعنى : هر عارفى بايد ملازم اين سه اصل باشد و از اينها منفكّ نباشد .


إذا صحّ الخوف هرب ، و إذا هرب نجا ، و إذا أشرق نور اليقين في القلب شاهد الفضل ، و إذا تمكَّن منه رجا ، و إذا وجد حلاوة الرّجاء طلب ، و إذا وفّق للطَّلب وجد ، و إذا تجلَّى ضياء المعرفة في الفؤاد ، هاج ريح المحبّة ، و إذا هاج ريح المحبّة استأنس ( في ) ظلال المحبوب ، و اثر المحبوب على ما سواه ، و باشر أوامره و اجتنب نواهيه ، و إذا استقام على بساط الانس بالمحبوب مع اداء أوامره و اجتناب نواهيه ، وصل إلى روح المناجاة ، و مثال هذه الأصول الثّلاثة : كالحرم و المسجد و الكعبة ، فمن دخل الحرم أمن من الخلق ، و من دخل المسجد امنت جوارحه ان يستعملها في المعصية ، و من دخل الكعبة أمن قلبه من ان يشغله به غير ذكر الله ، فانظر ايّها المؤمن فان كانت حالتك حالة ترضاها لحلول الموت ، فاشكر الله على توفيقه و عصمته ، و ان تكن الأخرى فانتقل عنها بصحّة العزيمة ، و اندم على ما سلف من عمرك في الغفلة ، و استعن باللَّه على تطهير الظَّاهر من الذّنوب ، و تنظيف الباطن من العيوب ، و اقطع زيادة الغفلة من قلبك ، و اطف نار الشّهوة من نفسك ، شرح قال الصّادق عليه السّلام : نجوى العارفين تدور على ثلاثة اصول ، الخوف و الرّجاء ، و الحبّ .
حضرت امام به حق ناطق ، جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام مىفرمايد كه : أطوار و احوال عرفا و اهل سلوك و رياضت دائر است بر سه اصل : كه خوف است و رجاء و حبّ ، يعنى : هر عارفى بايد ملازم اين سه اصل باشد و از اينها منفكّ نباشد .

10

لا يتم تسجيل الدخول!