إسم الكتاب : نهج البلاغة ( فارسي ) ( عدد الصفحات : 1042)


بسم الله الرحمن الرحيم


بسم الله الرحمن الرحيم

تعريف الكتاب 1


نهج البلاغة
امير المؤمنين على عليه السلام
سيد شريف رضى
ترجمهء عبد المحمد آيتى


نهج البلاغة امير المؤمنين على عليه السلام سيد شريف رضى ترجمهء عبد المحمد آيتى

تعريف الكتاب 2


بنياد نهج البلاغه
دفتر نشر فرهنگ اسلامى
نهج البلاغه
مجموعهء خطبه ها ، نامه ها و كلمات قصار امام على ( ع )
گرد آورنده : سيد شريف رضى
مترجم : عبد المحمد آيتى
ويراستاران : محمد على مجد فقيهى ، دكتر محمد حسن تبرائيان ، حكيمه دسترنجى
همكار فنى : دفتر ويرايش
چاپ دوم : 1377 [ اول در دفتر نشر فرهنگ اسلامى ]
تعداد : 3 هزار نسخه
ليتوگرافى ، چاپ و صحافى : چاپخانهء دفتر نشر فرهنگ اسلامى
فروشگاه مركزى : خيابان فردوسى ، روبروى فروشگاه شهر و روستا . تلفن : 3112100
فروشگاه شماره يك : ميدان انقلاب ، بازارچه كتاب . تلفن : 6469685
فروشگاه شماره دو : ميدان نياوران ( شهيد باهنر ) ، جنب مهمانسراى وزارت امور خارجه ، تلفن : 2292272
فروشگاه شماره سه : قم ، خيابان ارم ، سه راه موزه . تلفن : 738150
دايره پخش . تلفن و فاكس : 6450307
شابك : 1 - 598 - 430 - 964
ISBN 964 - 430 - 598 - 1


بنياد نهج البلاغه دفتر نشر فرهنگ اسلامى نهج البلاغه مجموعهء خطبه ها ، نامه ها و كلمات قصار امام على ( ع ) گرد آورنده : سيد شريف رضى مترجم : عبد المحمد آيتى ويراستاران : محمد على مجد فقيهى ، دكتر محمد حسن تبرائيان ، حكيمه دسترنجى همكار فنى : دفتر ويرايش چاپ دوم : 1377 [ اول در دفتر نشر فرهنگ اسلامى ] تعداد : 3 هزار نسخه ليتوگرافى ، چاپ و صحافى : چاپخانهء دفتر نشر فرهنگ اسلامى فروشگاه مركزى : خيابان فردوسى ، روبروى فروشگاه شهر و روستا . تلفن : 3112100 فروشگاه شماره يك : ميدان انقلاب ، بازارچه كتاب . تلفن : 6469685 فروشگاه شماره دو : ميدان نياوران ( شهيد باهنر ) ، جنب مهمانسراى وزارت امور خارجه ، تلفن : 2292272 فروشگاه شماره سه : قم ، خيابان ارم ، سه راه موزه . تلفن : 738150 دايره پخش . تلفن و فاكس : 6450307 شابك : 1 - 598 - 430 - 964 ISBN 964 - 430 - 598 - 1

تعريف الكتاب 3



مقدمهء بنياد نهج البلاغه
نهج البلاغه از ديرباز به زبان هاى مختلف ترجمه شده است ، و زبان و ادبيات فارسى اين افتخار را داشته كه اولين ترجمان كلمات نورانى امير بيان امير مؤمنان على عليه السلام باشد .
فرهنگ دوستان اين سرزمين به سبب عشقى كه به ولايت مولاى متقيان داشتند ، كلمات پربار زندگى ساز آن حضرت را در فرهنگ پارسى وارد ساخته و در مراكز علمى و حوزه هاى علميه مورد تحقيق و تفسير قرار مىدادند .
ترجمه نقشى دو رويه دارد : يك روى آن ، درك محتوا و برگردان صحيح متن است و روى ديگى ، الفاظ و مفاهيم متغيرى است كه مردم هر عصر آنها را مىآفرينند و با آن حرف دل خود را منتقل مىكنند . و در اين بين ، هنر مترجم شناخت اين روست ، محتوا كه حقيقتى تغيير ناپذير است بايد در قالب الفاظ جديد و مفاهيمى به تناسب نياز روز در آيد لذا ضرورت ايجاب مىكند كه متون اصيل چون نهج البلاغه در هر زمان بر اساس اين تحول برگردان شود تا مورد استفادهء بهينه قرار گيرد .
اكنون از نهج البلاغه نزديك به بيست ترجمهء فارسى در دست است كه در طول قرنها پديد آمده است . اين ترجمه ها همه بر اساس متن ولى با دريافت ها و نگارش هاى گوناگون تدوين شده است . هر مترجم به پشتوانهء دانش و تكيه بر قلم و عشق سرشارى كه به صاحب ولايت كبرى داشته اثر خود را عرضه كرده است و در


مقدمهء بنياد نهج البلاغه نهج البلاغه از ديرباز به زبان هاى مختلف ترجمه شده است ، و زبان و ادبيات فارسى اين افتخار را داشته كه اولين ترجمان كلمات نورانى امير بيان امير مؤمنان على عليه السلام باشد .
فرهنگ دوستان اين سرزمين به سبب عشقى كه به ولايت مولاى متقيان داشتند ، كلمات پربار زندگى ساز آن حضرت را در فرهنگ پارسى وارد ساخته و در مراكز علمى و حوزه هاى علميه مورد تحقيق و تفسير قرار مىدادند .
ترجمه نقشى دو رويه دارد : يك روى آن ، درك محتوا و برگردان صحيح متن است و روى ديگى ، الفاظ و مفاهيم متغيرى است كه مردم هر عصر آنها را مىآفرينند و با آن حرف دل خود را منتقل مىكنند . و در اين بين ، هنر مترجم شناخت اين روست ، محتوا كه حقيقتى تغيير ناپذير است بايد در قالب الفاظ جديد و مفاهيمى به تناسب نياز روز در آيد لذا ضرورت ايجاب مىكند كه متون اصيل چون نهج البلاغه در هر زمان بر اساس اين تحول برگردان شود تا مورد استفادهء بهينه قرار گيرد .
اكنون از نهج البلاغه نزديك به بيست ترجمهء فارسى در دست است كه در طول قرنها پديد آمده است . اين ترجمه ها همه بر اساس متن ولى با دريافت ها و نگارش هاى گوناگون تدوين شده است . هر مترجم به پشتوانهء دانش و تكيه بر قلم و عشق سرشارى كه به صاحب ولايت كبرى داشته اثر خود را عرضه كرده است و در

تعريف الكتاب 4


زمان خود توانسته بخشى از عاشقان ولايت را با اين كلمات نورانى آشنا سازد ، ولى هيچگاه نتوانسته اند در هر زمان و در برابر هر نسلى پاسخگو باشند ، بنابراين مسؤوليت ترجمهء متونى چون قرآن و نهج البلاغه همواره موجود است و شايسته است كه مترجمان در هر برهه از زمان به اين نياز پاسخ مثبت دهند . امروزه نسل جوان بويژه دانشجويان و فرهيختگان ، يا زبان امروز سخن مىگويند و مىشنوند ، متون دينى نيز بايد با همين زبان مطرح گردد ، يعنى محتوا و برداشت از متن با همهء دقتهاى لازمى كه به كار مىرود بايد در قالبى امروزين و آشناى نسل معاصر ريخته شود . اصطلاحات و الفاظ كهن كه در زمان حاضر كمتر مورد استفاده قرار مىگيرد و يا در طول زمان مفاد ديگرى پيدا كرده ، نمىتواند پيام رسان متن و برگردان اصيل محتوا باشد ، بويژه در حركت پرشتاب الفاظ و اصطلاحات جديد كه احياناً متون معاصر را هم با ابهام مواجه مىسازد .
بنياد نهج البلاغه با احترام و ارادت به همهء مترجمان مخلص و موفق نهج البلاغه از اولين آنها كه صائن الدين على بن محمد بن افضل الدين محمد تركهء ( درگذشتهء 834 ق ) ، مترجم بخشى از نهج البلاغه ، و ملا فتح الله كاشانى صاحب تنبيه الغافلين ( درگذشتهء 988 ق ) تا معاصران - امير بيان و پيشواى پرهيزكاران را هنوز هم در پرده استتار مىبيند و نكته هاى ناگفته و درهاى ناسفتهء آن را مىجويد . لذا جمعى از دوستان متعهد و فرزانه را براى تحقق اين مهم گرد آورد تا با ترجمه ، ويرايش و بررسى و تطبيق ترجمه با اصل ، نوشتارى كه حتى المقدور شميم عطر كلام امام را در بر داشته باشد فراهم آيد .
در آغاز ، نويسنده و مترجم دانشمند جناب آقاى عبد المحمد آيتى بر اساس طرح بنياد ترجمه را انجام داد و سپس فاضل گرانمايه آقاى محمد على مجد فقيهى و جناب آقاى دكتر محمد حسن تبرّائيان ويرايش محتوايى كرده و آنگاه خانم حكيمهء دسترنجى از نظر ادبى و نوشتارى ويراستارى نموده كه از همهء آنان سپاسگذارى و تشكر مىگردد . اميد است اين ترجمه گامى در آشنايى بيشتر نسل امروز با كتاب پر ارج نهج البلاغه و فرهنگ والاى علوى باشد .
انه قريب مجيب
سيد جمال الدين دين پرور
17 / 6 / 75


زمان خود توانسته بخشى از عاشقان ولايت را با اين كلمات نورانى آشنا سازد ، ولى هيچگاه نتوانسته اند در هر زمان و در برابر هر نسلى پاسخگو باشند ، بنابراين مسؤوليت ترجمهء متونى چون قرآن و نهج البلاغه همواره موجود است و شايسته است كه مترجمان در هر برهه از زمان به اين نياز پاسخ مثبت دهند . امروزه نسل جوان بويژه دانشجويان و فرهيختگان ، يا زبان امروز سخن مىگويند و مىشنوند ، متون دينى نيز بايد با همين زبان مطرح گردد ، يعنى محتوا و برداشت از متن با همهء دقتهاى لازمى كه به كار مىرود بايد در قالبى امروزين و آشناى نسل معاصر ريخته شود . اصطلاحات و الفاظ كهن كه در زمان حاضر كمتر مورد استفاده قرار مىگيرد و يا در طول زمان مفاد ديگرى پيدا كرده ، نمىتواند پيام رسان متن و برگردان اصيل محتوا باشد ، بويژه در حركت پرشتاب الفاظ و اصطلاحات جديد كه احياناً متون معاصر را هم با ابهام مواجه مىسازد .
بنياد نهج البلاغه با احترام و ارادت به همهء مترجمان مخلص و موفق نهج البلاغه از اولين آنها كه صائن الدين على بن محمد بن افضل الدين محمد تركهء ( درگذشتهء 834 ق ) ، مترجم بخشى از نهج البلاغه ، و ملا فتح الله كاشانى صاحب تنبيه الغافلين ( درگذشتهء 988 ق ) تا معاصران - امير بيان و پيشواى پرهيزكاران را هنوز هم در پرده استتار مىبيند و نكته هاى ناگفته و درهاى ناسفتهء آن را مىجويد . لذا جمعى از دوستان متعهد و فرزانه را براى تحقق اين مهم گرد آورد تا با ترجمه ، ويرايش و بررسى و تطبيق ترجمه با اصل ، نوشتارى كه حتى المقدور شميم عطر كلام امام را در بر داشته باشد فراهم آيد .
در آغاز ، نويسنده و مترجم دانشمند جناب آقاى عبد المحمد آيتى بر اساس طرح بنياد ترجمه را انجام داد و سپس فاضل گرانمايه آقاى محمد على مجد فقيهى و جناب آقاى دكتر محمد حسن تبرّائيان ويرايش محتوايى كرده و آنگاه خانم حكيمهء دسترنجى از نظر ادبى و نوشتارى ويراستارى نموده كه از همهء آنان سپاسگذارى و تشكر مىگردد . اميد است اين ترجمه گامى در آشنايى بيشتر نسل امروز با كتاب پر ارج نهج البلاغه و فرهنگ والاى علوى باشد .
انه قريب مجيب سيد جمال الدين دين پرور 17 / 6 / 75

تعريف الكتاب 5



مقدمهء مترجم
فاطمهء بنت اسد از خانهء كعبه بيرون آمد و كودك نوزاد خود را روى دست داشت .
على در خانهء كعبه زاده شده بود . مادر او را « حيدره » ناميد و ابو طالب ، « على » را پسنديد .
< شعر >
سمّيته بعلىّ كي يدوم له
عزّ العلوّ و خير العزّ أدومه
< / شعر >
اين روز ، روز سيزدهم رجب بود . بيست و پنج يا بيست و سه يا هجده سال پيش از هجرت و به قولى سى سال پس از حادثهء عام الفيل . على ( ع ) شش ساله بود كه قريش دچار سختى معيشت شد . رسول اللَّه ( صلى اللَّه عليه و آله ) تا از رنج عيالمندى ابو طالب بكاهد ، به عمّ خود ، عباس ، پيشنهاد كرد كه بعضى از فرزندان ابو طالب را نگهدارى كنند و خود ، على ( ع ) را برگزيد و عباس ، جعفر را . از اين زمان على ( ع ) در حجر تربيت پيامبر ( ص ) قرار گرفت . اين سالها همواره در خاطرهء او مىدرخشيد : « شما از منزلت من در نزد رسول اللَّه ( ص ) آگاهيد ، هم از جهت خويشاوندى و هم از آن جهت كه حرمت خاصى براى من مىشناخت . من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مىنشاند و به سينهء خود مىچسبانيد و در بستر خود مىخوابانيد و تن من به تن او مىساييد و بوى خوش خود را به مشام من مىرسانيد . گاه چيزى را مىجويد و در دهان من مىنهاد . او هرگز نه دروغى از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد . . . من همواره چون بچه شترى كه در پى مادر رود ، در پى او مىرفتم و او هر روز يكى از


مقدمهء مترجم فاطمهء بنت اسد از خانهء كعبه بيرون آمد و كودك نوزاد خود را روى دست داشت .
على در خانهء كعبه زاده شده بود . مادر او را « حيدره » ناميد و ابو طالب ، « على » را پسنديد .
< شعر > سمّيته بعلىّ كي يدوم له عزّ العلوّ و خير العزّ أدومه < / شعر > اين روز ، روز سيزدهم رجب بود . بيست و پنج يا بيست و سه يا هجده سال پيش از هجرت و به قولى سى سال پس از حادثهء عام الفيل . على ( ع ) شش ساله بود كه قريش دچار سختى معيشت شد . رسول اللَّه ( صلى اللَّه عليه و آله ) تا از رنج عيالمندى ابو طالب بكاهد ، به عمّ خود ، عباس ، پيشنهاد كرد كه بعضى از فرزندان ابو طالب را نگهدارى كنند و خود ، على ( ع ) را برگزيد و عباس ، جعفر را . از اين زمان على ( ع ) در حجر تربيت پيامبر ( ص ) قرار گرفت . اين سالها همواره در خاطرهء او مىدرخشيد : « شما از منزلت من در نزد رسول اللَّه ( ص ) آگاهيد ، هم از جهت خويشاوندى و هم از آن جهت كه حرمت خاصى براى من مىشناخت . من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مىنشاند و به سينهء خود مىچسبانيد و در بستر خود مىخوابانيد و تن من به تن او مىساييد و بوى خوش خود را به مشام من مىرسانيد . گاه چيزى را مىجويد و در دهان من مىنهاد . او هرگز نه دروغى از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد . . . من همواره چون بچه شترى كه در پى مادر رود ، در پى او مىرفتم و او هر روز يكى از

1


صفات پسنديده اش را براى من بيان مىكرد و مرا مىفرمود ، كه به آن اقتدا كنم . هر سال در غار حراء زمانى چند خلوت مىكرد و من او را مىديدم و كسى جز من نمىديد . روزگارى ، جز خانه اى كه رسول اللَّه ( ص ) و خديجه و من در آن مىزيستيم ، اسلام در خانهء ديگرى نبود .
نور وحى و رسالت را به چشم خود مىديدم و بوى نبوت را استشمام مىكردم . هنگامى كه وحى نازل مىشد من صداى نالهء شيطان را مىشنيدم . مىپرسيدم : يا رسول اللَّه ، اين صداى چيست مىفرمود : صداى شيطان است . از اين كه او را بپرستند ، نوميد شده است . تو هم مىشنوى ، هر چه را من مىشنوم و مىبينى ، آنچه را من مىبينم ، جز اين كه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير منى و تو به راه خير مىروى » ( خ 234 ) در همين سالها ، على ( ع ) يك بار ديگر امتحان فداكارى خود را داد و آن روزى بود كه پيامبر ( ص ) مأمور شده بود كه خويشاوندان و نزديكان خود را هشدار دهد و اسلام را بر آنان عرضه دارد . پس همه را به ميهمانيى دعوت كرد و چون همگان به صدق گفتار و اخلاص كردار و امانتدارى او اعتراف كردند ، خواست كه دين يكتا پرستىاش را بپذيرند ، هيچكس پاسخى نگفت . تنها على ( ع ) بود كه سكوت مجلس را شكست و گفت ، كه در هر حال يار و همراه اوست در اين مجلس رسول خدا ( ص ) او را يار و وزير خود خواند .
على ( ع ) هنوز ، در عنفوان جوانى بود كه آن عمل قهرمانانه و حيرتانگيز از او سر زد : حادثهء ليلة المبيت ، شبى كه مشركان اهريمن خوى ، تيغ جانشكار به كف از در و ديوار به خانهء پيامبر ( ص ) ريختند . پنداشته بودند آنكه در بستر خوابيده ، رسول اللَّه ( ص ) است در حالى كه ، او كسى جز على ( ع ) نبود . على ( ع ) در يك لحظه خود را در ميان شمشيرهاى آهخته محصور ديد . اين جانبازى و فداكارى او را خداى تعالى ستوده است : و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة اللَّه و اللَّه رؤف بالعباد . و از مردم ، كسى است كه براى خشنودى خدا جان خويش فدا مىكند و خدا به اين بندگان ، مهربان است .
على ( ع ) به مدينه آمد و ، از آن زمان ، غزوات آغاز شد . او در همهء غزوات به جز يكى شركت داشت و همواره پيشاپيش لشكر اسلام بر خصم مىتاخت . در غزوهء بدر و خندق و خيبر و احد ، رشادتها نمود و جمعى از ابطال عرب را به خاك هلاكت افكند . على ( ع ) از آن روزها چنين ياد مىكند : « براى يارى دين قيام كردم در زمانى كه


صفات پسنديده اش را براى من بيان مىكرد و مرا مىفرمود ، كه به آن اقتدا كنم . هر سال در غار حراء زمانى چند خلوت مىكرد و من او را مىديدم و كسى جز من نمىديد . روزگارى ، جز خانه اى كه رسول اللَّه ( ص ) و خديجه و من در آن مىزيستيم ، اسلام در خانهء ديگرى نبود .
نور وحى و رسالت را به چشم خود مىديدم و بوى نبوت را استشمام مىكردم . هنگامى كه وحى نازل مىشد من صداى نالهء شيطان را مىشنيدم . مىپرسيدم : يا رسول اللَّه ، اين صداى چيست مىفرمود : صداى شيطان است . از اين كه او را بپرستند ، نوميد شده است . تو هم مىشنوى ، هر چه را من مىشنوم و مىبينى ، آنچه را من مىبينم ، جز اين كه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير منى و تو به راه خير مىروى » ( خ 234 ) در همين سالها ، على ( ع ) يك بار ديگر امتحان فداكارى خود را داد و آن روزى بود كه پيامبر ( ص ) مأمور شده بود كه خويشاوندان و نزديكان خود را هشدار دهد و اسلام را بر آنان عرضه دارد . پس همه را به ميهمانيى دعوت كرد و چون همگان به صدق گفتار و اخلاص كردار و امانتدارى او اعتراف كردند ، خواست كه دين يكتا پرستىاش را بپذيرند ، هيچكس پاسخى نگفت . تنها على ( ع ) بود كه سكوت مجلس را شكست و گفت ، كه در هر حال يار و همراه اوست در اين مجلس رسول خدا ( ص ) او را يار و وزير خود خواند .
على ( ع ) هنوز ، در عنفوان جوانى بود كه آن عمل قهرمانانه و حيرتانگيز از او سر زد : حادثهء ليلة المبيت ، شبى كه مشركان اهريمن خوى ، تيغ جانشكار به كف از در و ديوار به خانهء پيامبر ( ص ) ريختند . پنداشته بودند آنكه در بستر خوابيده ، رسول اللَّه ( ص ) است در حالى كه ، او كسى جز على ( ع ) نبود . على ( ع ) در يك لحظه خود را در ميان شمشيرهاى آهخته محصور ديد . اين جانبازى و فداكارى او را خداى تعالى ستوده است : و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة اللَّه و اللَّه رؤف بالعباد . و از مردم ، كسى است كه براى خشنودى خدا جان خويش فدا مىكند و خدا به اين بندگان ، مهربان است .
على ( ع ) به مدينه آمد و ، از آن زمان ، غزوات آغاز شد . او در همهء غزوات به جز يكى شركت داشت و همواره پيشاپيش لشكر اسلام بر خصم مىتاخت . در غزوهء بدر و خندق و خيبر و احد ، رشادتها نمود و جمعى از ابطال عرب را به خاك هلاكت افكند . على ( ع ) از آن روزها چنين ياد مىكند : « براى يارى دين قيام كردم در زمانى كه

2


همه در كار سستى مىنمودند . در آن هنگام كه هر كس سر در لاك خود فرو برده بود ، من بودم كه سر برافراشتم و در آن هنگام كه زبان همه بسته بود ، من بودم كه به هدايت نور خداى ، راه خويش پى گرفتم . ادعايم از همه كمتر بود و حال آنكه بر همگان سبقت گرفته بودم . . . به چابكى پيش تاختم و به تنهايى از همه گرو بردم » ( خ 37 ) .
« ما با رسول اللَّه ( ص ) بوديم ، پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را مىكشتيم و اين جز بر ايمان و تسليم ما نمىافزود ، كه بر راه راست بوديم و بر سوزش آلام شكيبايى مىورزيديم و در جهاد با دشمن به جد در ايستاده بوديم . تا مردى از ما و مردى از دشمنانمان مردانه پنجه در مىافكندند تا كدام يك ديگرى را شرنگ مرگ چشاند . گاه ما بوديم كه جام مرگ از دست دشمن مىگرفتيم و گاه دشمن بود كه از دست ما جام مرگ مىگرفت . چون خداوند صداقت ما را در پيكار ديد ، دشمن ما را خوار و زبون ساخت و ما را پيروزى داد تا اسلام استقرار يافت » . ( خ 55 ) ده سالى كه اوج مجاهدت على ( ع ) بود ، چه زود به پايان آمد و سالهاى تيرهء اندوه فرا رسيد ، رسول اللَّه ( ص ) به رفيق اعلى پيوست . على ( ع ) اندوه خود را در اين عبارات جانسوز مىگسارد : « پدر و مادرم فدايت باد يا رسول اللَّه ، با مرگ تو رشته هايى گسسته شد كه با مرگ ديگران گسسته نشده بود ، رشتهء نبوّت و اخبار غيبى آسمانى . حادثهء خاصّى بود مرگ تو . به گونه اى كه آنان كه به مصيبت مرگ تو دچار شدند ، ديگر مصيبتها را از ياد بردند . . . اگر ما را به شكيبايى فرمان نداده بودى و از گريستن و زارى منع نكرده بودى ، آن قدر مىگريستيم تا سرشكمان را به پايان رسانيم . درد جدايى تو در رفتن درنگ مىكند و رنج اندوه دورى از تو چون يار سوگند خورده اى همواره با ماست . در سوك تو هر چه بيقرارى كنيم ، با هم اندك است ولى مرگ چيزى است كه كسى را ياراى راندن و دفع كردن آن نيست .
پدر و مادرم به فدايت ما را نزد پروردگارت ياد كن و ما را در ياد خود دار » ( خ 226 ) .
حادثهء غمانگيز ديگرى كه پس از وفات پيامبر ( ص ) بر زندگى على سايهء اندوه گسترد ، آن هم در آن سالهاى سياه كه از حق بزرگش محرومش كرده بودند ، وفات همسر عزيزش ، بانوى همهء زنان جهان ، فاطمه ( س ) بود . امانتى را كه در همان آغاز هجرت به او سپرده بودند ، اكنون با سينه اى شرحه شرحه از فراق ، باز پس مىداد : « سلام بر تو باد ، اى پيامبر خدا ، سلام من و دخترت كه اكنون در كنار تو فرود آمده و چه زود به تو پيوست . اى رسول خدا ، بر مرگ دخت برگزيدهء تو شكيبايى من


همه در كار سستى مىنمودند . در آن هنگام كه هر كس سر در لاك خود فرو برده بود ، من بودم كه سر برافراشتم و در آن هنگام كه زبان همه بسته بود ، من بودم كه به هدايت نور خداى ، راه خويش پى گرفتم . ادعايم از همه كمتر بود و حال آنكه بر همگان سبقت گرفته بودم . . . به چابكى پيش تاختم و به تنهايى از همه گرو بردم » ( خ 37 ) .
« ما با رسول اللَّه ( ص ) بوديم ، پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را مىكشتيم و اين جز بر ايمان و تسليم ما نمىافزود ، كه بر راه راست بوديم و بر سوزش آلام شكيبايى مىورزيديم و در جهاد با دشمن به جد در ايستاده بوديم . تا مردى از ما و مردى از دشمنانمان مردانه پنجه در مىافكندند تا كدام يك ديگرى را شرنگ مرگ چشاند . گاه ما بوديم كه جام مرگ از دست دشمن مىگرفتيم و گاه دشمن بود كه از دست ما جام مرگ مىگرفت . چون خداوند صداقت ما را در پيكار ديد ، دشمن ما را خوار و زبون ساخت و ما را پيروزى داد تا اسلام استقرار يافت » . ( خ 55 ) ده سالى كه اوج مجاهدت على ( ع ) بود ، چه زود به پايان آمد و سالهاى تيرهء اندوه فرا رسيد ، رسول اللَّه ( ص ) به رفيق اعلى پيوست . على ( ع ) اندوه خود را در اين عبارات جانسوز مىگسارد : « پدر و مادرم فدايت باد يا رسول اللَّه ، با مرگ تو رشته هايى گسسته شد كه با مرگ ديگران گسسته نشده بود ، رشتهء نبوّت و اخبار غيبى آسمانى . حادثهء خاصّى بود مرگ تو . به گونه اى كه آنان كه به مصيبت مرگ تو دچار شدند ، ديگر مصيبتها را از ياد بردند . . . اگر ما را به شكيبايى فرمان نداده بودى و از گريستن و زارى منع نكرده بودى ، آن قدر مىگريستيم تا سرشكمان را به پايان رسانيم . درد جدايى تو در رفتن درنگ مىكند و رنج اندوه دورى از تو چون يار سوگند خورده اى همواره با ماست . در سوك تو هر چه بيقرارى كنيم ، با هم اندك است ولى مرگ چيزى است كه كسى را ياراى راندن و دفع كردن آن نيست .
پدر و مادرم به فدايت ما را نزد پروردگارت ياد كن و ما را در ياد خود دار » ( خ 226 ) .
حادثهء غمانگيز ديگرى كه پس از وفات پيامبر ( ص ) بر زندگى على سايهء اندوه گسترد ، آن هم در آن سالهاى سياه كه از حق بزرگش محرومش كرده بودند ، وفات همسر عزيزش ، بانوى همهء زنان جهان ، فاطمه ( س ) بود . امانتى را كه در همان آغاز هجرت به او سپرده بودند ، اكنون با سينه اى شرحه شرحه از فراق ، باز پس مىداد : « سلام بر تو باد ، اى پيامبر خدا ، سلام من و دخترت كه اكنون در كنار تو فرود آمده و چه زود به تو پيوست . اى رسول خدا ، بر مرگ دخت برگزيدهء تو شكيبايى من

3


اندك است و طاقت و توانم از دست رفته است . ولى مرا كه اندوه عظيم فرقت شما را ديده‌ام و رنج مصيبت مرگ شما را چشيده‌ام جاى شكيبايى است . من تو را به دست خود در قبر خواباندم و هنگامى كه سر بر سينهء من داشتى جان به جان آفرين تسليم نمودى . . . آن وديعت بازگردانيده شد و آن امانت به صاحبش رسيد ، اما اندوه مرا پايانى نيست .
هر شب خواب به چشمم نرود تا آن گاه كه خدا براى من سرايى را كه تو در آن جاى گرفته اى ، اختيار كند . بزودى دخترت تو را خبر دهد كه چگونه امتت گرد آمدند و بر او ستم كردند . همهء سرگذشت را از او بپرس و خبر حال ما را از او بخواه . اينها در زمانى بود كه از مرگ تو ديرى نگذشته بود و تو از يادها نرفته بودى . » ( خ 193 ) .
از اين پس ، سالهاى خانه نشينى على ( ع ) آغاز شد : « ميان خود و خلافت پرده اى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان ، رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم كه شكيبايى در آن حالت خردمندانه تر است ، و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته يا استخوان در گلويش مانده باشد . مىديدم كه ميراث من به غارت مىرود . » ( خ 3 ) .
على ( ع ) نمىخواست به سخن كسانى كه او را به قيام دعوت مىكردند ، گوش فرا دهد و دولت جوان و نوپاى اسلامى را كه در هر حال ، به آرامش داخلى نياز داشت ، گرفتار پراكندگى سازد ، بويژه آنكه ، آشوب اهل رده كم كم رخ مىنمود تا كيان دولت را متزلزل گرداند . از اين رو ، هنگامى كه عباس و ابو سفيان خواستند به خلافت با او بيعت كنند و به قيامش وادارند ، نپذيرفت و گفت : « اگر بگويم ، گويند كه آزمند فرمانروايى هستم و اگر لب بربندم و خاموشى گزينم ، گويند كه از مرگ مىترسد .
دوريد از حقيقت . آيا پس از آن همه جانبازيها در عرصهء پيكار ، از مرگ مىترسم به خدا سوگند ، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ بيشتر از دلبستگى كودك است به پستان مادر ، ولى اسرارى در دل نهفته دارم كه اگر آشكار كنم لرزه بر اندامتان افتد » ( خ 5 ) .
اواخر سال 35 بود كه پس از عثمان ، با او بيعت كردند . در اين سالها اگر رسما عهده دار امر خلافت نبود و مىگفت : « به خدا سوگند از آن زمان كه رسول اللَّه ( ص ) رخت به سراى ديگر برده تا به امروز مرا از حقم باز داشته‌اند و ديگرى را برترى بر من داده‌اند و برگزيده‌اند . » ( خ 6 ) ، همچنان خلفا با او در مهام امور اعم از فقهى يا


اندك است و طاقت و توانم از دست رفته است . ولى مرا كه اندوه عظيم فرقت شما را ديده‌ام و رنج مصيبت مرگ شما را چشيده‌ام جاى شكيبايى است . من تو را به دست خود در قبر خواباندم و هنگامى كه سر بر سينهء من داشتى جان به جان آفرين تسليم نمودى . . . آن وديعت بازگردانيده شد و آن امانت به صاحبش رسيد ، اما اندوه مرا پايانى نيست .
هر شب خواب به چشمم نرود تا آن گاه كه خدا براى من سرايى را كه تو در آن جاى گرفته اى ، اختيار كند . بزودى دخترت تو را خبر دهد كه چگونه امتت گرد آمدند و بر او ستم كردند . همهء سرگذشت را از او بپرس و خبر حال ما را از او بخواه . اينها در زمانى بود كه از مرگ تو ديرى نگذشته بود و تو از يادها نرفته بودى . » ( خ 193 ) .
از اين پس ، سالهاى خانه نشينى على ( ع ) آغاز شد : « ميان خود و خلافت پرده اى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان ، رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم كه شكيبايى در آن حالت خردمندانه تر است ، و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته يا استخوان در گلويش مانده باشد . مىديدم كه ميراث من به غارت مىرود . » ( خ 3 ) .
على ( ع ) نمىخواست به سخن كسانى كه او را به قيام دعوت مىكردند ، گوش فرا دهد و دولت جوان و نوپاى اسلامى را كه در هر حال ، به آرامش داخلى نياز داشت ، گرفتار پراكندگى سازد ، بويژه آنكه ، آشوب اهل رده كم كم رخ مىنمود تا كيان دولت را متزلزل گرداند . از اين رو ، هنگامى كه عباس و ابو سفيان خواستند به خلافت با او بيعت كنند و به قيامش وادارند ، نپذيرفت و گفت : « اگر بگويم ، گويند كه آزمند فرمانروايى هستم و اگر لب بربندم و خاموشى گزينم ، گويند كه از مرگ مىترسد .
دوريد از حقيقت . آيا پس از آن همه جانبازيها در عرصهء پيكار ، از مرگ مىترسم به خدا سوگند ، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ بيشتر از دلبستگى كودك است به پستان مادر ، ولى اسرارى در دل نهفته دارم كه اگر آشكار كنم لرزه بر اندامتان افتد » ( خ 5 ) .
اواخر سال 35 بود كه پس از عثمان ، با او بيعت كردند . در اين سالها اگر رسما عهده دار امر خلافت نبود و مىگفت : « به خدا سوگند از آن زمان كه رسول اللَّه ( ص ) رخت به سراى ديگر برده تا به امروز مرا از حقم باز داشته‌اند و ديگرى را برترى بر من داده‌اند و برگزيده‌اند . » ( خ 6 ) ، همچنان خلفا با او در مهام امور اعم از فقهى يا

4


سياسى مشورت مىكردند و او در كارهايى كه به صلاح امت اسلامى بود ، از معاضدت و يارى و رهنمود دريغ نمىداشت . اما ، خلافت عثمان را واقعا ، فاجعه آميز مىدانست : « خويشاوندان پدرىاش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران گياه بهارى را ، تا سرانجام آنچه تابيده بود باز شد و كردارش ، قتلش را در پى داشت . . . ناگاه ديدم كه انبوه مردم روى به من نهاده‌اند .
انبوه ، چون يالهاى كفتاران گرد مرا از هر طرف گرفتند چنانكه نزديك بود كه استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند . رداى من از دو سو بر دريد و چون رمهء گوسفندان مرا در بر گرفتند » ( خ 3 ) .
على ( ع ) آن مردمان را مىشناخت و مىدانست كه برخى از سران به زودى بيعت را خواهند شكست .
على ( ع ) روزهاى سخت جمل و صفين و نهروان را به عيان مىديد : « بدانيد سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده اگر انبوه آن جماعت نمىبودند يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را به گردنش مىافكندم و رهايش مىكردم ، در پايان ، با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم و مىديديد كه دنياى شما براى من از عطسهء ماده بزى هم كمارجتر است » ( خ 3 ) .
على ( ع ) آمده بود كه جامعهء مسلمانان را اصلاح كند و رنگ و زنگ بدعت را بشويد و داد مظلومان بدهد و ظالمان را بر جاى خود بنشاند . خاندان اموى كه جز رياست و مال و مكنت نمىخواست ، به خلاف او برخاست : « آيا مرا فرمان مىدهيد كه پيروزى را طلب كنم ، به ستم كردن بر كسى كه زمامدار او شده‌ام به خدا سوگند ، چنين نكنم ، تا شب و روز از پى هم مىآيند و در آسمان ستاره اى در پى ستاره اى ديگر طلوع مىكند . اگر اين مال از آن من بود ، بازهم آن را به تساوى ميانشان تقسيم مىكردم . پس چگونه چنين نكنم در حالى كه مال از آن خداوند است . » ( خ 126 ) .
على ( ع ) برنامهء حكومت خود را از همان آغاز براى آنان چه مختصر و پرمعنى بيان نمود : « بيعت شما با من كارى نبود كه به تصادف يا بدون انديشه صورت پذيرفته باشد . كار من با شما يكى نيست . من شما را براى كارهاى خدايى مىخواهم


سياسى مشورت مىكردند و او در كارهايى كه به صلاح امت اسلامى بود ، از معاضدت و يارى و رهنمود دريغ نمىداشت . اما ، خلافت عثمان را واقعا ، فاجعه آميز مىدانست : « خويشاوندان پدرىاش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران گياه بهارى را ، تا سرانجام آنچه تابيده بود باز شد و كردارش ، قتلش را در پى داشت . . . ناگاه ديدم كه انبوه مردم روى به من نهاده‌اند .
انبوه ، چون يالهاى كفتاران گرد مرا از هر طرف گرفتند چنانكه نزديك بود كه استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند . رداى من از دو سو بر دريد و چون رمهء گوسفندان مرا در بر گرفتند » ( خ 3 ) .
على ( ع ) آن مردمان را مىشناخت و مىدانست كه برخى از سران به زودى بيعت را خواهند شكست .
على ( ع ) روزهاى سخت جمل و صفين و نهروان را به عيان مىديد : « بدانيد سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده اگر انبوه آن جماعت نمىبودند يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را به گردنش مىافكندم و رهايش مىكردم ، در پايان ، با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم و مىديديد كه دنياى شما براى من از عطسهء ماده بزى هم كمارجتر است » ( خ 3 ) .
على ( ع ) آمده بود كه جامعهء مسلمانان را اصلاح كند و رنگ و زنگ بدعت را بشويد و داد مظلومان بدهد و ظالمان را بر جاى خود بنشاند . خاندان اموى كه جز رياست و مال و مكنت نمىخواست ، به خلاف او برخاست : « آيا مرا فرمان مىدهيد كه پيروزى را طلب كنم ، به ستم كردن بر كسى كه زمامدار او شده‌ام به خدا سوگند ، چنين نكنم ، تا شب و روز از پى هم مىآيند و در آسمان ستاره اى در پى ستاره اى ديگر طلوع مىكند . اگر اين مال از آن من بود ، بازهم آن را به تساوى ميانشان تقسيم مىكردم . پس چگونه چنين نكنم در حالى كه مال از آن خداوند است . » ( خ 126 ) .
على ( ع ) برنامهء حكومت خود را از همان آغاز براى آنان چه مختصر و پرمعنى بيان نمود : « بيعت شما با من كارى نبود كه به تصادف يا بدون انديشه صورت پذيرفته باشد . كار من با شما يكى نيست . من شما را براى كارهاى خدايى مىخواهم

5

لا يتم تسجيل الدخول!