إسم الكتاب : تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى ( عدد الصفحات : 848)


محمد تقى جعفرى
تفسير و نقد و تحليل
مثنوى جلال الدين محمد بلخى
جلد اول - دفتر اول


محمد تقى جعفرى تفسير و نقد و تحليل مثنوى جلال الدين محمد بلخى جلد اول - دفتر اول

تعريف الكتاب 1


چاپ دوم
شماره ثبت دفتر كتابخانه ملى 29 بتاريخ 15 / 1 / 49
حق طبع محفوظ و مخصوص مؤلف است


چاپ دوم شماره ثبت دفتر كتابخانه ملى 29 بتاريخ 15 / 1 / 49 حق طبع محفوظ و مخصوص مؤلف است

تعريف الكتاب 2


تقديم
به تكاپو كنندگان در راه پيش برد شخصيت انسانها در هر دو قلمرو فرد و اجتماع .


تقديم به تكاپو كنندگان در راه پيش برد شخصيت انسانها در هر دو قلمرو فرد و اجتماع .

تعريف الكتاب 3


بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندگارا ، با يك كلمهء « باش » كه در مقابل كلمات پايان ناپذيرت بس ناچيز است ، و دركى دم كه در مقابل ازليت و ابديت جمال و جلالت به حساب در نيايد ، روشنايى با عظمت جهان هستى را بر تاريكى نيستى مطلق پيروز ساختى .
در گوشه‌اى از ميليونها منظومهء خورشيدى كاشانهء كوچكى به نام زمين بنا نهادى ، در اين آشيانهء بس كوچك موجودات ضعيفى را در ميان دو بىنهايت از خاك تيره بيرون آوردى ، تا ديده گان خود را باز كنند ، و انسان ناميده شوند .
لطيف پروردگارا ، آن گاه در درون اين موجودات ضعيف ، شعاعى از بارگاه الوهيت فروزان ساختى ، كه اگر بينديشند پا در تمام كرات دور دست فضايى گذارند ، و اگر گرايش پيدا كنند به مرتفعترين قله هاى هستى سر كشيده در تمام آفاق و انفس تو را دريابند ، و اگر در اقيانوس خويشتن فرو روند و از اعماق آن اقيانوس بنگرند ذرات وجود ، هر يك روزانه‌اى بر ديدار جمال و جلال تو بر آنها باز نمايد . اين است آن روى انسانى كه به سوى بىنهايت بالا است .
و اگر نينديشند و نگرايند ، و در شوره زار خود پرستى ، سراب آب نماى « خود طبيعى » را هدف و آرمان خود قرار دهند ، شخصيت انسانى خود را متلاشى ساخته به پستترين نقطهء وجود سقوط كنند .
اين است آن روى انسانى كه به سوى بىنهايت پايين است .
مهربان خداوندا ، براى حمد و ثناى تو چيزى جز اين نداريم كه به زانو در آمده پيشانى به خاك تيره بسائيم ، و به ناتوانى خويش از سپاس گزارى نعمتهاى بىكران تو اعتراف كنيم .
درود بىشائبه پيامبران عظيم الشأن تو راست ، كه نغمه هاى روح بخش تو را در صحنه زندگى انسانهاى اين كرهء خاكى سرودند ، و بذر عشق تو را در گلشن دلهاى سالكان راه حق و حقيقت افشاندند ، و آنها را در تمام سنگلاخهاى پر فراز و نشيب جهان طبيعت پيروز ساختند .


بسم الله الرحمن الرحيم خداوندگارا ، با يك كلمهء « باش » كه در مقابل كلمات پايان ناپذيرت بس ناچيز است ، و دركى دم كه در مقابل ازليت و ابديت جمال و جلالت به حساب در نيايد ، روشنايى با عظمت جهان هستى را بر تاريكى نيستى مطلق پيروز ساختى .
در گوشه‌اى از ميليونها منظومهء خورشيدى كاشانهء كوچكى به نام زمين بنا نهادى ، در اين آشيانهء بس كوچك موجودات ضعيفى را در ميان دو بىنهايت از خاك تيره بيرون آوردى ، تا ديده گان خود را باز كنند ، و انسان ناميده شوند .
لطيف پروردگارا ، آن گاه در درون اين موجودات ضعيف ، شعاعى از بارگاه الوهيت فروزان ساختى ، كه اگر بينديشند پا در تمام كرات دور دست فضايى گذارند ، و اگر گرايش پيدا كنند به مرتفعترين قله هاى هستى سر كشيده در تمام آفاق و انفس تو را دريابند ، و اگر در اقيانوس خويشتن فرو روند و از اعماق آن اقيانوس بنگرند ذرات وجود ، هر يك روزانه‌اى بر ديدار جمال و جلال تو بر آنها باز نمايد . اين است آن روى انسانى كه به سوى بىنهايت بالا است .
و اگر نينديشند و نگرايند ، و در شوره زار خود پرستى ، سراب آب نماى « خود طبيعى » را هدف و آرمان خود قرار دهند ، شخصيت انسانى خود را متلاشى ساخته به پستترين نقطهء وجود سقوط كنند .
اين است آن روى انسانى كه به سوى بىنهايت پايين است .
مهربان خداوندا ، براى حمد و ثناى تو چيزى جز اين نداريم كه به زانو در آمده پيشانى به خاك تيره بسائيم ، و به ناتوانى خويش از سپاس گزارى نعمتهاى بىكران تو اعتراف كنيم .
درود بىشائبه پيامبران عظيم الشأن تو راست ، كه نغمه هاى روح بخش تو را در صحنه زندگى انسانهاى اين كرهء خاكى سرودند ، و بذر عشق تو را در گلشن دلهاى سالكان راه حق و حقيقت افشاندند ، و آنها را در تمام سنگلاخهاى پر فراز و نشيب جهان طبيعت پيروز ساختند .

مقدمة الكتاب 4


سلامهاى بىپايان ويژهء روح ملكوتى آخرين پيامبر و پيك امين تو محمد بن عبد الله باد ، كه ترانه هاى يكتا پرستى و انسان دوستى را از بيابان بىآب و علف دور از انسان و انسانيت كه جاندار و بىجان در آن جا يك مفهوم داشتند ، در جوامع انسانى طنين انداز ساخته ، شالودهء تمدن اصيل انسانى را بنا نهاد .
بتهاى برونى را از كعبه ، و بتهاى درونى را از دلهاى آدميان بيرون كشيده ، الله را در هر دو خانهء برونى و درونى جلوه گر ساخت . اين بود نهضتى كه آغاز عهد نو و پايان عهد كهن را اعلام كرد .
نهضتى كه عرب و عجم و سياه و سفيد و نيرومند و ناتوان و پيش رو و پيرو را از « نفس واحده » معرفى كرده ، با سخنى كوتاه « ان اكرمكم عند الله اتقاكم » تمايزات ساختگى را كه تاريخ بشريت را ننگ آلود كرده است در هم كوبيد ، و ملاك ارزش انسانيت را آن تكامل روحى كه انسان و جهان را در خود مىيابد مقرر ساخت .
نهضتى كه انسانهايى مانند على بن ابى طالب و دودمان پاكش عليهم السلام و ياران الهىاش را به جهانيان عرضه كرده ، شايستگى آفرينش انسانى را در اين جهان پهناور به فرشتگان نشان داده جيرت آنها را از جملهء « انى جاعل فى الارض خليفة » به شادمانى و شكفتگى مبدل كرد .
نهضتى كه پرچم دانش و حكمت و انسان دوستى را از سقوط حتمى در طوفانهاى مرگبار جاهليت نجات داده براى ابد بر قله هاى تاريخ بشريت بر افراشت .
يك قيام الهى - انسانى كه شخصيتهاى بزرگى را مانند ابن سيناها و خواجه نصيرها و جلال الدين رومىها و حسن بن هيثمها تربيت كرده ، صداى دانش و حكمت آنان را به گوش شرق و غرب عالم رسانيد .
بار الها ، توفيق و عنايت ربانى خود را در اين دوران كه اصول عالى انسانى يكى پس از ديگرى به دست هوا پرستان خيره سر ناخود آگاه ، رو به سقوط مىرود ، شامل حال انسانها فرما .
و توشه‌اى از اخلاص براى سپرى كردن اين راه طولانى و بس دشوار كه در پيش گرفته‌ايم عطا كن ، باشد كه تا آستانهء مقصدمان كه جز خدمت ناچيزى به انسانها « كه همگى نهال باغ تو مىباشند » چيز ديگرى نيست ، شادمانه گام برداريم .


سلامهاى بىپايان ويژهء روح ملكوتى آخرين پيامبر و پيك امين تو محمد بن عبد الله باد ، كه ترانه هاى يكتا پرستى و انسان دوستى را از بيابان بىآب و علف دور از انسان و انسانيت كه جاندار و بىجان در آن جا يك مفهوم داشتند ، در جوامع انسانى طنين انداز ساخته ، شالودهء تمدن اصيل انسانى را بنا نهاد .
بتهاى برونى را از كعبه ، و بتهاى درونى را از دلهاى آدميان بيرون كشيده ، الله را در هر دو خانهء برونى و درونى جلوه گر ساخت . اين بود نهضتى كه آغاز عهد نو و پايان عهد كهن را اعلام كرد .
نهضتى كه عرب و عجم و سياه و سفيد و نيرومند و ناتوان و پيش رو و پيرو را از « نفس واحده » معرفى كرده ، با سخنى كوتاه « ان اكرمكم عند الله اتقاكم » تمايزات ساختگى را كه تاريخ بشريت را ننگ آلود كرده است در هم كوبيد ، و ملاك ارزش انسانيت را آن تكامل روحى كه انسان و جهان را در خود مىيابد مقرر ساخت .
نهضتى كه انسانهايى مانند على بن ابى طالب و دودمان پاكش عليهم السلام و ياران الهىاش را به جهانيان عرضه كرده ، شايستگى آفرينش انسانى را در اين جهان پهناور به فرشتگان نشان داده جيرت آنها را از جملهء « انى جاعل فى الارض خليفة » به شادمانى و شكفتگى مبدل كرد .
نهضتى كه پرچم دانش و حكمت و انسان دوستى را از سقوط حتمى در طوفانهاى مرگبار جاهليت نجات داده براى ابد بر قله هاى تاريخ بشريت بر افراشت .
يك قيام الهى - انسانى كه شخصيتهاى بزرگى را مانند ابن سيناها و خواجه نصيرها و جلال الدين رومىها و حسن بن هيثمها تربيت كرده ، صداى دانش و حكمت آنان را به گوش شرق و غرب عالم رسانيد .
بار الها ، توفيق و عنايت ربانى خود را در اين دوران كه اصول عالى انسانى يكى پس از ديگرى به دست هوا پرستان خيره سر ناخود آگاه ، رو به سقوط مىرود ، شامل حال انسانها فرما .
و توشه‌اى از اخلاص براى سپرى كردن اين راه طولانى و بس دشوار كه در پيش گرفته‌ايم عطا كن ، باشد كه تا آستانهء مقصدمان كه جز خدمت ناچيزى به انسانها « كه همگى نهال باغ تو مىباشند » چيز ديگرى نيست ، شادمانه گام برداريم .

مقدمة الكتاب 5



مقدمه‌اى چند در بارهء شخصيت جلال الدين رومى و كتاب مثنوى
الف - شخصيت جلال الدين رومى
بحث در تاريخ زندگانى جلال الدين و خصوصيات شخصيت فردى و اجتماعى اين مرد بزرگ ، در كتب فراوانى مشروحاً مطرح شده است ، ما مطالبى را در بارهء زندگانى اين مرد در آخر مقدمات متذكر خواهيم شد .
اكنون در بررسى شخصيت جلال الدين از لحاظ معرفت و علم و هيجان روانى فوق العاده‌اى كه داشته است ، به اختصار قناعت مىكنيم :
1 - آن قيافهء علمى و عرفانى و روحى را كه جلال الدين در كتاب مثنوى به ما نشان مىدهد ، به طور قطع از چهره هاى فوق العاده‌اى است كه قلمرو دانش و معرفت مربوط به اصول عاليهء انسانى سراغ دارد . وسعت و عمق ديدگاه جلال الدين در حقايق انسانى ، مخصوصاً از نظر رابطهء انسان با ما وراى طبيعت ، در حدى است كه گويى موضوعاتى كه در بارهء اين رابطه براى او مطرح مىگردد ، اقيانوسهاى متلاطمى از حقايق و مسائل است ، اگر چه اين موضوعات به جهت قرار گرفتن در روى پردهء جهان هستى و از ديدگاه انسانها بسيار محدود و ناچيز ديده مىشوند ، و به همين جهت نارسايى الفاظ را در نشان دادن آن چه كه در ذهن خود راجع به موضوعات مىگذرد ، بارها گوشزد مىكند او مىگويد :
< شعر >
من چو لب گويم لب دريا بود
من چو لا گويم مراد الا بود
< / شعر >
گويى اين نمودها و موجودات طبيعى را از كالبدهاى محدود آنها در آورده مىخواهد واقعيات آنها را در يك واحد برتر نشان بدهد ، آن واحد برتر كه بدون درك آن ، نه جهان طبيعت شناخته خواهد شد ، نه قدمى در معرفت الهى مىتوان برداشت ، با دريافت همين واحد برتر است كه گوش درون انسانى مىتواند آهنگ اصلى اين جهان را دريابد . ( 1 )
آن چه كه از مطالعات و دقت كافى در كتاب مثنوى بدست مىآيد ، اين است كه اين مرد بزرگ دو حالت روانى داشته است كه به طور شگفت انگيزى آن هر دو را مورد بهره بردارى قرار داده است :
يك - حالت سير و تكاپو در جهان هستى .
دو - حالت غوطه ور شدن در الهيات .
جلال الدين در حالت اول داراى جوش و خروشى است كه كوشش او را براى رنگين ساختن طبيعت با ما وراى طبيعت ، يا تلاش او را در راه


مقدمه‌اى چند در بارهء شخصيت جلال الدين رومى و كتاب مثنوى الف - شخصيت جلال الدين رومى بحث در تاريخ زندگانى جلال الدين و خصوصيات شخصيت فردى و اجتماعى اين مرد بزرگ ، در كتب فراوانى مشروحاً مطرح شده است ، ما مطالبى را در بارهء زندگانى اين مرد در آخر مقدمات متذكر خواهيم شد .
اكنون در بررسى شخصيت جلال الدين از لحاظ معرفت و علم و هيجان روانى فوق العاده‌اى كه داشته است ، به اختصار قناعت مىكنيم :
1 - آن قيافهء علمى و عرفانى و روحى را كه جلال الدين در كتاب مثنوى به ما نشان مىدهد ، به طور قطع از چهره هاى فوق العاده‌اى است كه قلمرو دانش و معرفت مربوط به اصول عاليهء انسانى سراغ دارد . وسعت و عمق ديدگاه جلال الدين در حقايق انسانى ، مخصوصاً از نظر رابطهء انسان با ما وراى طبيعت ، در حدى است كه گويى موضوعاتى كه در بارهء اين رابطه براى او مطرح مىگردد ، اقيانوسهاى متلاطمى از حقايق و مسائل است ، اگر چه اين موضوعات به جهت قرار گرفتن در روى پردهء جهان هستى و از ديدگاه انسانها بسيار محدود و ناچيز ديده مىشوند ، و به همين جهت نارسايى الفاظ را در نشان دادن آن چه كه در ذهن خود راجع به موضوعات مىگذرد ، بارها گوشزد مىكند او مىگويد :
< شعر > من چو لب گويم لب دريا بود من چو لا گويم مراد الا بود < / شعر > گويى اين نمودها و موجودات طبيعى را از كالبدهاى محدود آنها در آورده مىخواهد واقعيات آنها را در يك واحد برتر نشان بدهد ، آن واحد برتر كه بدون درك آن ، نه جهان طبيعت شناخته خواهد شد ، نه قدمى در معرفت الهى مىتوان برداشت ، با دريافت همين واحد برتر است كه گوش درون انسانى مىتواند آهنگ اصلى اين جهان را دريابد . ( 1 ) آن چه كه از مطالعات و دقت كافى در كتاب مثنوى بدست مىآيد ، اين است كه اين مرد بزرگ دو حالت روانى داشته است كه به طور شگفت انگيزى آن هر دو را مورد بهره بردارى قرار داده است :
يك - حالت سير و تكاپو در جهان هستى .
دو - حالت غوطه ور شدن در الهيات .
جلال الدين در حالت اول داراى جوش و خروشى است كه كوشش او را براى رنگين ساختن طبيعت با ما وراى طبيعت ، يا تلاش او را در راه

--------------------------------------------------------------------------

( 1 ) منظور ما از اين واحد ، چنان كه در مباحث آينده مشروحاً بررسى خواهد شد قيافه كلى جهان در حال دريافت نهايى است كه پس از درك هماهنگى تمام اجزاء و شئون آن براى يك فرد بزرگ دست مىدهد ، او كاملًا مشاهده مىكند كه جهان با داشتن ميلياردها موجودات ، در يك وحدت عالى غوطه ور است و آن واحد نقطهء تابش براى شعاع نور خداوندى است . .

( 1 ) منظور ما از اين واحد ، چنان كه در مباحث آينده مشروحاً بررسى خواهد شد قيافه كلى جهان در حال دريافت نهايى است كه پس از درك هماهنگى تمام اجزاء و شئون آن براى يك فرد بزرگ دست مىدهد ، او كاملًا مشاهده مىكند كه جهان با داشتن ميلياردها موجودات ، در يك وحدت عالى غوطه ور است و آن واحد نقطهء تابش براى شعاع نور خداوندى است . .

مقدمة الكتاب 6


نشان دادن فروغ الهى كه به موجودات اين جهان پرتو افكنده است ، به خوبى نشان مىدهد .
جاى ترديد نيست كه تكاپوى جلال الدين در اين راه با سه موضوع بسيار مهم روبه رو بوده است :
موضوع اول - حقايق همين جهان طبيعت است كه افراد انسانى از آغاز دوران علم در صدد شناسايى آنها بر آمده‌اند ، و چنان كه مىبينيم به پيش رفتهاى مهمى هم نائل شده‌اند .
جلال الدين در مقابل اين حقايق حساسيت زيادى از خود نشان نمىدهد ، مثلًا در اين صدد نيست كه نشان بدهد آيا گذشتگان كه مىگفتند : عناصر تشكيل دهندهء مواد طبيعى چهار تاست ، صحيح است يا نه ؟ او بررسى حقايق جهان طبيعت را به حواس و عقول انسانها موكول مىكند ، و كوشش در راه علم به اجزاء و شئون طبيعت را تكليف خود افراد مىداند كه از احساس ضرورت شناسايى و زندگانى در جهان طبيعت ناشى مىشود .
با اين حال جلال الدين در موارد زيادى در حقايق و قوانين جهان طبيعت نظريات علمى و فلسفى بسيار عالى ابراز مىدارد ، اين موارد به طور كلى بر دو نوع عمده تقسيم مىشود :
نوع اول - جلال الدين يك قانون يا يك نظريهء علمى يا فلسفى را صريحاً بيان مىكند ، به طورى كه مقصود او را كاملًا مىتوان از كلماتش دريافت ، از اين نوع موارد است لزوم روان كاوى كه صراحتاً در داستان پادشاه و كنيزك به طور اختصار بيان مىكند ، مىگويد :
< شعر >
خار دل را گر بديدى هر خسى
كى غمان را راه بودى بر كسى
< / شعر >
و در اين باره چند بيت سروده است كه از نظر روان كاوى بسيار آشكار است و احتياجى به تأويل ندارد . و از همين قبيل است مسئلهء تكاپوى اضداد ، كه جلال الدين بارها در كتاب مثنوى آن را با تمام صراحت مطرح ساخته است ، بعضى از ابياتى كه اصل تكاپوى اضداد در آن مطرح است به قرار ذيل است :
در دفتر اول :
< شعر >
زندگانى آشتى ضدهاست
مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست
< / شعر >
نيز :
< شعر >
صلح اضداد است عمر اين جهان
جنگ اضداد است عمر جاودان
< / شعر >
باز در ديباچهء دفتر ششم :
< شعر >
آن جهان جز باقى و آباد نيست
ز انكه تركيب وى از اضداد نيست


نشان دادن فروغ الهى كه به موجودات اين جهان پرتو افكنده است ، به خوبى نشان مىدهد .
جاى ترديد نيست كه تكاپوى جلال الدين در اين راه با سه موضوع بسيار مهم روبه رو بوده است :
موضوع اول - حقايق همين جهان طبيعت است كه افراد انسانى از آغاز دوران علم در صدد شناسايى آنها بر آمده‌اند ، و چنان كه مىبينيم به پيش رفتهاى مهمى هم نائل شده‌اند .
جلال الدين در مقابل اين حقايق حساسيت زيادى از خود نشان نمىدهد ، مثلًا در اين صدد نيست كه نشان بدهد آيا گذشتگان كه مىگفتند : عناصر تشكيل دهندهء مواد طبيعى چهار تاست ، صحيح است يا نه ؟ او بررسى حقايق جهان طبيعت را به حواس و عقول انسانها موكول مىكند ، و كوشش در راه علم به اجزاء و شئون طبيعت را تكليف خود افراد مىداند كه از احساس ضرورت شناسايى و زندگانى در جهان طبيعت ناشى مىشود .
با اين حال جلال الدين در موارد زيادى در حقايق و قوانين جهان طبيعت نظريات علمى و فلسفى بسيار عالى ابراز مىدارد ، اين موارد به طور كلى بر دو نوع عمده تقسيم مىشود :
نوع اول - جلال الدين يك قانون يا يك نظريهء علمى يا فلسفى را صريحاً بيان مىكند ، به طورى كه مقصود او را كاملًا مىتوان از كلماتش دريافت ، از اين نوع موارد است لزوم روان كاوى كه صراحتاً در داستان پادشاه و كنيزك به طور اختصار بيان مىكند ، مىگويد :
< شعر > خار دل را گر بديدى هر خسى كى غمان را راه بودى بر كسى < / شعر > و در اين باره چند بيت سروده است كه از نظر روان كاوى بسيار آشكار است و احتياجى به تأويل ندارد . و از همين قبيل است مسئلهء تكاپوى اضداد ، كه جلال الدين بارها در كتاب مثنوى آن را با تمام صراحت مطرح ساخته است ، بعضى از ابياتى كه اصل تكاپوى اضداد در آن مطرح است به قرار ذيل است :
در دفتر اول :
< شعر > زندگانى آشتى ضدهاست مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست < / شعر > نيز :
< شعر > صلح اضداد است عمر اين جهان جنگ اضداد است عمر جاودان < / شعر > باز در ديباچهء دفتر ششم :
< شعر > آن جهان جز باقى و آباد نيست ز انكه تركيب وى از اضداد نيست

مقدمة الكتاب 7


اين تفانى از ضد آيد ضد را
چون نباشد ضد نبود جز بقا
< / شعر >
و در بارهء اين اصل كه اشياء با اضداد خود شناخته مىشوند در دفتر اول مىگويد :
< شعر >
پس نهانىها به ضد پيدا شود
چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
پس به ضدِّ نور دانستى تو نور
ضد ضد را مىنمايد در صدور
< / شعر >
نوع دوم - مطالبى است كه جلال الدين متذكر شده ، و در دوره هاى بعدى آن مطالب به عنوان عالىترين مسائل علمى به ميان كشيده شده است ، ولى ما به طور قطع نمىدانيم كه مقصود جلال الدين چه بوده است ؟ آيا واقعاً آن مطالب را به طور آگاهانه از همان ديدگاه منظور كرده است كه امروزه مطرح مىشود يا نه ؟ مانند جاذبيت و مسئلهء ذرات اتمى . مثلًا در بارهء جاذبيت چند بيت دارد كه ما ذيلًا آنها را نقل مىكنيم :
< شعر >
چون حكيمك اعتقادى كرده است
كآسمان بيضه زمين چون زرده است
گفت سائل چون بماند اين خاكدان
در ميان اين محيط آسمان ؟
همچو قنديلى معلق در هوا
نى به اسفل مىرود نى بر علا
آن حكيمش گفت كز جذب سما
از جهات شش بماند اندر هوا
همچو مغناطيس قبهء ريخته
در ميان ماند آهنى آويخته
< / شعر >
اگر چه پس ازين ، احتمال مىدهد كه قرار گرفتن زمين در ميان اين فضاى پهناور به جهت نيروى دافعه است كه از اطراف به او وارد مىشود ، ولى سرانجام اين مسئله كه قرار گرفتن زمين در ميان فضا ، ممكن است بجاذبيت كيهانى مربوط شود در ابيات پيش كاملًا به چشم مىخورد .
در بارهء ذرات مىگويد :
< شعر >
ما رميت إذ رميت فتنه اى
صد هزاران خرمن اندر حفنه اى
آفتابى در يكى ذره نهان
ناگهان آن ذره بگشايد دهان
ذره ذره گردد افلاك و زمين
پيش از آن خورشيد چون جست از كمين
< / شعر >
با همهء ابهام و پيچيدگى كه در اين گونه موارد احساس مىكنيم ، به هيچ وجه نمىتوان منكر شد كه فعاليت ذهنى جلال الدين در اين جاها در نهايت اوج بوده است ، آن نهايت از اوج كه مىتواند نبوغ بسيار سرشار يك متفكر را بر نماياند . نظير اينگونه موارد را ما از شعرا و متفكرين گذشته فراوان داريم مثلًا شيخ محمود شبسترى در گلشن راز مىگويد :
< شعر >
اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى
< / شعر >
آيا شبسترى در اين بيت همان حقيقت را منظور داشته است كه امروزه فيزيك دانان و رياضيدانان زبردست مانند پل لانژون در نظر گرفته‌اند : « اگر من چمدانم را در روى ميز حركت بدهم در تمام كهكشانها تاثير خواهد كرد » ؟ يا همان بيت معروفى كه هاتف مىگويد :
< شعر >
دل هر ذره را كه بشكافى
آفتابيش در ميان بينى
< / شعر >
چه مطلبى را در نظر دارد ؟ با قطع به اين كه از نظر مكتب عرفانى يك جزء


اين تفانى از ضد آيد ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا < / شعر > و در بارهء اين اصل كه اشياء با اضداد خود شناخته مىشوند در دفتر اول مىگويد :
< شعر > پس نهانىها به ضد پيدا شود چون كه حق را نيست ضد پنهان بود پس به ضدِّ نور دانستى تو نور ضد ضد را مىنمايد در صدور < / شعر > نوع دوم - مطالبى است كه جلال الدين متذكر شده ، و در دوره هاى بعدى آن مطالب به عنوان عالىترين مسائل علمى به ميان كشيده شده است ، ولى ما به طور قطع نمىدانيم كه مقصود جلال الدين چه بوده است ؟ آيا واقعاً آن مطالب را به طور آگاهانه از همان ديدگاه منظور كرده است كه امروزه مطرح مىشود يا نه ؟ مانند جاذبيت و مسئلهء ذرات اتمى . مثلًا در بارهء جاذبيت چند بيت دارد كه ما ذيلًا آنها را نقل مىكنيم :
< شعر > چون حكيمك اعتقادى كرده است كآسمان بيضه زمين چون زرده است گفت سائل چون بماند اين خاكدان در ميان اين محيط آسمان ؟
همچو قنديلى معلق در هوا نى به اسفل مىرود نى بر علا آن حكيمش گفت كز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا همچو مغناطيس قبهء ريخته در ميان ماند آهنى آويخته < / شعر > اگر چه پس ازين ، احتمال مىدهد كه قرار گرفتن زمين در ميان اين فضاى پهناور به جهت نيروى دافعه است كه از اطراف به او وارد مىشود ، ولى سرانجام اين مسئله كه قرار گرفتن زمين در ميان فضا ، ممكن است بجاذبيت كيهانى مربوط شود در ابيات پيش كاملًا به چشم مىخورد .
در بارهء ذرات مىگويد :
< شعر > ما رميت إذ رميت فتنه اى صد هزاران خرمن اندر حفنه اى آفتابى در يكى ذره نهان ناگهان آن ذره بگشايد دهان ذره ذره گردد افلاك و زمين پيش از آن خورشيد چون جست از كمين < / شعر > با همهء ابهام و پيچيدگى كه در اين گونه موارد احساس مىكنيم ، به هيچ وجه نمىتوان منكر شد كه فعاليت ذهنى جلال الدين در اين جاها در نهايت اوج بوده است ، آن نهايت از اوج كه مىتواند نبوغ بسيار سرشار يك متفكر را بر نماياند . نظير اينگونه موارد را ما از شعرا و متفكرين گذشته فراوان داريم مثلًا شيخ محمود شبسترى در گلشن راز مىگويد :
< شعر > اگر يك ذره را برگيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى < / شعر > آيا شبسترى در اين بيت همان حقيقت را منظور داشته است كه امروزه فيزيك دانان و رياضيدانان زبردست مانند پل لانژون در نظر گرفته‌اند : « اگر من چمدانم را در روى ميز حركت بدهم در تمام كهكشانها تاثير خواهد كرد » ؟ يا همان بيت معروفى كه هاتف مىگويد :
< شعر > دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى < / شعر > چه مطلبى را در نظر دارد ؟ با قطع به اين كه از نظر مكتب عرفانى يك جزء

مقدمة الكتاب 8


كوچك از موجودات جهان طبيعت مىتواند از نظر دخالت در مجموع ، عظمتى مانند مجموع داشته باشد ، يا در نشان دادن قيافهء ما وراى طبيعى اشياء جزء با كل هيچ تفاوتى ندارد .
موضوع دوم - كه جلال الدين با آن روبرو بوده است كه جلال الدين در تكاپو در جهان هستى با آن روبروست ، مفاهيم ما وراى طبيعى است ، اين مفاهيم به دو قسم عمده تقسيم مىشود :
قسم اول - واحدهايى كه از پشت پردهء هستى در روى پردهء آن نمودار مىشود مانند وحى و معجزه و امثال آنها . جلال الدين اينگونه مفاهيم را با بياناتى جذاب و شيرين مطرح مىسازد و در حقيقت ، هم آنها را مطابق آن چه كه در فرهنگ اسلامى است اثبات مىكند و هم تفسير .
مثلًا در بارهء معجزه ، عالىترين نظريه و راه اثبات آن را بيان كند ، و ممكن بودن معجزه را در دست انبياء با رساترين منطق توضيح مىدهد .
از اين قبيل است ساير واحدهايى كه اسلام آنها را در ما وراى طبيعت مطرح ساخته است ، مانند كيفر و پاداش اخروى و سعادت و شقاوت در جهان ابدى و امثال اينها كه گاهى با تفسيرات شخصى جلال الدين همراه است .
قسم دوم - مسئله الوهيت است . اين مسئله كه عظيمترين هدف جلال الدين در كتاب مثنوى است ، از جنبه هاى گوناگون حكمت و معارف الهى و دريافت ذوقى مورد بحث قرار گرفته است .
در اين كه جلال الدين داراى روح پر از سوز عشق به « موجود برترين » بوده است جاى ترديد نيست . اگر كسى در اين باره به خود اجازهء شك بدهد ، يا گفته هاى اين مرد را در كتاب مثنوى به طور شايسته درك نكرده است ، يا مبتلا به غرض ورزى است .
كيست كه كوچكترين گمان كند كه اين « اى خدا » و « يا رب » هايى كه جلال الدين از اعماق روح خويش بر مىآورد ، و روح هر مطالعه كننده و پژوهنده‌اى را حقيقتاً شعله ور مىسازد ، ساختگى است .
موضوع سوم - كوشش براى كشف طرقى است كه بتواند انسانها را در هماهنگ ساختن طبيعت و ما وراى طبيعت تربيت كند ، باشد كه انسانها بتوانند از سرمايهء كلان روحى كه خدا در اختيار آنها گذاشته است ، تا حد اكثر ، بهره بردارند .
او مىخواهد راههايى را نشان بدهد كه همگان بتوانند با استعدادهاى گوناگون فروغ خداوندى را در همين جهان تاريك و محدود طبيعت دريابند . او مىخواهد عظمت روح انسانى را كه در حقيقت شعاعى از بارگاه الوهيت است براى سالكان راه حق و حقيقت آشكار سازد . و بايد گفت در اين راه جلال الدين بموفقيتهاى عالى نائل شده است .
با اين بياناتى كه گفتيم اين مسئله بر طرف مىشود كه آيا جلال الدين در روش علمى و عرفانى خود بيك هدف مشخص رسيده است يا در حال تكاپو و هيجان روانى زندگانى خود را پايان داده است ؟ زيرا چنان كه در كتاب مثنوى با


كوچك از موجودات جهان طبيعت مىتواند از نظر دخالت در مجموع ، عظمتى مانند مجموع داشته باشد ، يا در نشان دادن قيافهء ما وراى طبيعى اشياء جزء با كل هيچ تفاوتى ندارد .
موضوع دوم - كه جلال الدين با آن روبرو بوده است كه جلال الدين در تكاپو در جهان هستى با آن روبروست ، مفاهيم ما وراى طبيعى است ، اين مفاهيم به دو قسم عمده تقسيم مىشود :
قسم اول - واحدهايى كه از پشت پردهء هستى در روى پردهء آن نمودار مىشود مانند وحى و معجزه و امثال آنها . جلال الدين اينگونه مفاهيم را با بياناتى جذاب و شيرين مطرح مىسازد و در حقيقت ، هم آنها را مطابق آن چه كه در فرهنگ اسلامى است اثبات مىكند و هم تفسير .
مثلًا در بارهء معجزه ، عالىترين نظريه و راه اثبات آن را بيان كند ، و ممكن بودن معجزه را در دست انبياء با رساترين منطق توضيح مىدهد .
از اين قبيل است ساير واحدهايى كه اسلام آنها را در ما وراى طبيعت مطرح ساخته است ، مانند كيفر و پاداش اخروى و سعادت و شقاوت در جهان ابدى و امثال اينها كه گاهى با تفسيرات شخصى جلال الدين همراه است .
قسم دوم - مسئله الوهيت است . اين مسئله كه عظيمترين هدف جلال الدين در كتاب مثنوى است ، از جنبه هاى گوناگون حكمت و معارف الهى و دريافت ذوقى مورد بحث قرار گرفته است .
در اين كه جلال الدين داراى روح پر از سوز عشق به « موجود برترين » بوده است جاى ترديد نيست . اگر كسى در اين باره به خود اجازهء شك بدهد ، يا گفته هاى اين مرد را در كتاب مثنوى به طور شايسته درك نكرده است ، يا مبتلا به غرض ورزى است .
كيست كه كوچكترين گمان كند كه اين « اى خدا » و « يا رب » هايى كه جلال الدين از اعماق روح خويش بر مىآورد ، و روح هر مطالعه كننده و پژوهنده‌اى را حقيقتاً شعله ور مىسازد ، ساختگى است .
موضوع سوم - كوشش براى كشف طرقى است كه بتواند انسانها را در هماهنگ ساختن طبيعت و ما وراى طبيعت تربيت كند ، باشد كه انسانها بتوانند از سرمايهء كلان روحى كه خدا در اختيار آنها گذاشته است ، تا حد اكثر ، بهره بردارند .
او مىخواهد راههايى را نشان بدهد كه همگان بتوانند با استعدادهاى گوناگون فروغ خداوندى را در همين جهان تاريك و محدود طبيعت دريابند . او مىخواهد عظمت روح انسانى را كه در حقيقت شعاعى از بارگاه الوهيت است براى سالكان راه حق و حقيقت آشكار سازد . و بايد گفت در اين راه جلال الدين بموفقيتهاى عالى نائل شده است .
با اين بياناتى كه گفتيم اين مسئله بر طرف مىشود كه آيا جلال الدين در روش علمى و عرفانى خود بيك هدف مشخص رسيده است يا در حال تكاپو و هيجان روانى زندگانى خود را پايان داده است ؟ زيرا چنان كه در كتاب مثنوى با

مقدمة الكتاب 9


< فهرس الموضوعات >
كتاب مثنوى
< / فهرس الموضوعات >
< فهرس الموضوعات >
مطلب اول :
< / فهرس الموضوعات >
مطالعهء دقيق در سرتاسر آن مىبينيم هدف مشخص و منحصر اين مرد وادار ساختن انسانها بدرك حقيقى اين جمله است « انا لله و انا إليه راجعون » اگر چه در تكاپو بسوى اين هدف هيجانات گوناگون دارد و تلاشهاى مختلف مىكند .
ب - كتاب مثنوى
دربارهء تعريف كتاب مثنوى چند مطلب را بايستى به طور اختصار بيان كنيم :
مطلب اول : وفور واقعيات وحقايق در مثنوى
با نظر به مجموع كتاب مثنوى با تمام اطمينان مىتوان گفت : كه اين كتاب واقعيات و حقايق زياد و عميق را در بر دارد ، و جلال الدين توانسته است آنها را با هماهنگى انديشه و هيجان قلب روحانى دريافت كرده و در قالب الفاظ شعرى كه گاهى عدم گنجايش آنها كاملًا نمودار است ريخته و بپردازد .
در اين هماهنگى انديشه و دل كه زمينهء اصلى كار او است اغلب هيجان و انقلاب روحى اين مرد رهنماى انديشهء او گشته ، در عالمى از روحانيت غوطه ور مىگردد كه تا كسى خود گام در آن قلمرو نگذارد هرگز نمىتواند حقيقت آن را دريابد . اين حالت هيجان روحى كه گاهى در ابيات مثنوى باوج نهايى مىرسد چنان ارزش معنوى بكتاب مثنوى مىدهد كه در هيچ يك از آثار عرفانى شرق و غرب از سرودهاى « ودا » گرفته تا اشعار عارفانهء « اليوت » شاعر عرفان مشرب معاصر انگلستان ديده نمىشود .
در اين كتاب جلال الدين ، به قول دانشمند محترم آقاى زرين كوب :
نه ترك شريعت و تسليم به طامات صوفيه را توصيه مىكند و نه گرايش به فقر و عزلت و رهبانيت را تبليغ مىنمايد . مرد كامل كسى را مىداند كه جامع صورت و معنا باشد ، بلكه وجود زن و فرزند را نيز حجاب راه نمىشناسد ، و درست مثل يك متكلم ، اما بكمك قياسات تمثيلى و تشبيهات شاعرانه در تاييد و اثبات عقايد و مبانى قرآن و اهل شريعت اهتمام مىورزد ، و قضايايى مانند حقيقت توحيد ، واقعيت روح ، كيفيت حشر و نشر و حدود جبر و اختيار را موافق مذاق اهل شريعت تبيين مىكند . با اين همه لب و مغز شريعت را عبارت از عشق مىداند ( 1 ) مىتوان گفت : جلال الدين از نظر مذهب در كتاب مثنوى ، روى مخالف نشان نمىدهد ، بلكه مىگويد : مذهب در حقيقت عالىترين و منحصرترين راه ملاقات خداوندى است ، و انسان بايستى هدف دستورات و فرمانهاى دينى را درك كند تا بتواند از دين بهترين استفاده را داشته باشد .


< فهرس الموضوعات > كتاب مثنوى < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > مطلب اول :
< / فهرس الموضوعات > مطالعهء دقيق در سرتاسر آن مىبينيم هدف مشخص و منحصر اين مرد وادار ساختن انسانها بدرك حقيقى اين جمله است « انا لله و انا إليه راجعون » اگر چه در تكاپو بسوى اين هدف هيجانات گوناگون دارد و تلاشهاى مختلف مىكند .
ب - كتاب مثنوى دربارهء تعريف كتاب مثنوى چند مطلب را بايستى به طور اختصار بيان كنيم :
مطلب اول : وفور واقعيات وحقايق در مثنوى با نظر به مجموع كتاب مثنوى با تمام اطمينان مىتوان گفت : كه اين كتاب واقعيات و حقايق زياد و عميق را در بر دارد ، و جلال الدين توانسته است آنها را با هماهنگى انديشه و هيجان قلب روحانى دريافت كرده و در قالب الفاظ شعرى كه گاهى عدم گنجايش آنها كاملًا نمودار است ريخته و بپردازد .
در اين هماهنگى انديشه و دل كه زمينهء اصلى كار او است اغلب هيجان و انقلاب روحى اين مرد رهنماى انديشهء او گشته ، در عالمى از روحانيت غوطه ور مىگردد كه تا كسى خود گام در آن قلمرو نگذارد هرگز نمىتواند حقيقت آن را دريابد . اين حالت هيجان روحى كه گاهى در ابيات مثنوى باوج نهايى مىرسد چنان ارزش معنوى بكتاب مثنوى مىدهد كه در هيچ يك از آثار عرفانى شرق و غرب از سرودهاى « ودا » گرفته تا اشعار عارفانهء « اليوت » شاعر عرفان مشرب معاصر انگلستان ديده نمىشود .
در اين كتاب جلال الدين ، به قول دانشمند محترم آقاى زرين كوب :
نه ترك شريعت و تسليم به طامات صوفيه را توصيه مىكند و نه گرايش به فقر و عزلت و رهبانيت را تبليغ مىنمايد . مرد كامل كسى را مىداند كه جامع صورت و معنا باشد ، بلكه وجود زن و فرزند را نيز حجاب راه نمىشناسد ، و درست مثل يك متكلم ، اما بكمك قياسات تمثيلى و تشبيهات شاعرانه در تاييد و اثبات عقايد و مبانى قرآن و اهل شريعت اهتمام مىورزد ، و قضايايى مانند حقيقت توحيد ، واقعيت روح ، كيفيت حشر و نشر و حدود جبر و اختيار را موافق مذاق اهل شريعت تبيين مىكند . با اين همه لب و مغز شريعت را عبارت از عشق مىداند ( 1 ) مىتوان گفت : جلال الدين از نظر مذهب در كتاب مثنوى ، روى مخالف نشان نمىدهد ، بلكه مىگويد : مذهب در حقيقت عالىترين و منحصرترين راه ملاقات خداوندى است ، و انسان بايستى هدف دستورات و فرمانهاى دينى را درك كند تا بتواند از دين بهترين استفاده را داشته باشد .

--------------------------------------------------------------------------

( 1 ) ارزش ميراث صوفيه ، ص 168 و 169 . .

( 1 ) ارزش ميراث صوفيه ، ص 168 و 169 . .

مقدمة الكتاب 10

لا يتم تسجيل الدخول!